غزل شمارهٔ ۵

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۵

۳۵ بازديد

 

چون مهر بر آي بام و ايوان را
بگداز چو موم سنگ و سندان را
امشب مه چارده ز خورشيدم
شرمنده نشد ببين تو عرفان را
در سينه هزار چاكم افزون شد
تا ديده‌ام آن چاك گريبان را
بنگر كه بهم چگونه ميجوشند
آن آتش لعل و آب حيوان را
بنشين كه ز كفر و دين بر‌آورده
سوداي تو كافر و مسلمان را
الماس بريز بر سر زخمم
خالي مكن از نمك نمكدان را
آن به كه ز شكوه لب فرو بنديم
بر هم بزنيم زور ديوان را
اي آنكه به سر هواي او داري
آغشته بخون ببين شهيدان را
چون نسبت او بجان توانم كرد
چون نيست به جان نسبتي جان را
از معركه بين كه طرفه، بيرون رفتند
كرديم چو امتحان حريفان را
عاجز  گشتي ور نه باشد از هوئي
ريزم به خاك خون خاقان را
كم فرصتي ار نباشد از آهي
بر باد دهيم خاك كيوان را
از ما بطلب هر آنچه ميخواهي
در فقر كن امتحان فقيران را
ديگر بخداي بر نداري دست
بشناسي اگر علي عمران را
برخيز رضي ازين ميان برخيز
با هم بگذار جان و جانان را


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد