در بند تقدير

مشاور شركت بيمه پارسيان

در بند تقدير

۳۳ بازديد


هيچ كاري نشد به تدبيرم
چكنم، مبتلاي تقديرم
با قضا من نه مرد مصلحتم
با قدر، من كه و چه تدبيرم
چون گريزم ز دست بختِ سياه
پشهٔ پاي مانده در قيرم
محنت شهر را امانت‌دار
غصه دهر را ضمان گيرم
خم شد از غم قدم بسان كمان
بسكه بر سنگ آمده تيرم
شده نخجيرم از كف و مانده
چشم بر نقش پاي نخجيرم
محنت روزگار گرسنه چشم
كرده از جان خويشتن سيرم
بسكه شايسته‌ام به ناشايست
گبر و ترسا كنند تكفيرم
در غمش سوختيم و در نگرفت
مي‌ ندانم كه چيست تقصيرم
اشك و آهم دگر جهان گير است
شايد ار گوئيم جهان گيرم
در بهاري چنين چه دلتنگم
در هوائي چنين چه دلگيرم
مطربي كو كه پرده‌اي سازد
شاهدي كو كه ساغري گيرم
با جوانان هميشه بازم عشق
هست اين پند ياد از پيرم
مرغ و ماهي نميكشم در دام
شده ماهي و ماه تسخيرم
گشته‌ام استخواني از دردت
بو كه سازي نشانه تيرم
در تمول اگر چه هيچ نيم
در توكل ببين جهان گيرم
چون شوم زير بار روي زمين
كاسمان اوفتاده در زيرم
غم پيريت در جواني خور
هست اين پند ياد از پيرم
شده‌ام چون مسخر عشقت
ماه و ماهي شده است تسخيرم
از تف دل چو موم بگدازم
گر ز آهن كنند تصويرم
نه خرابم چنانكه روح‌اللّه
بتواند نمود تعميرم
سر بي شور ننگ مردان است
تا كي اين ننگ را به سر گيرم
تير بر من چه ميكشي چون من
كشته شصت و دست زهگيرم
در هلاكم چه ميكني تقصير
مي ندانم كه چيست تقصيرم
نه چنانست با تو پيوندم
كه بريدن توان به شمشيرم
در چه پيچم گر از تو سرپيچم
در كه بندم، دل از تو بر گيرم
شرح هجران اگر كنم، ريزد
به دل حرف، خون ز تقريرم
در غمت شام تا سحر چون شمع
سوزم و سوختن ز سر گيرم
بي لبت تلخ كامم از شكر
بي‌رخت از حيات دلگيرم
گر بخواني ز شوق، ميسوزم
ور براني ز ذوق، ميميرم
دامن از من مكش كه در محشر
خيزم از خاك و دامنت گيرم
همه حيراني و جنون آرد
گوش كس مشنواد تقريرم
هرگزم دل به هيچ در نگرفت
گر چه هر دم چو شعله در گيرم
غم بي‌درد ميكشد زودم
چه غم ار درد ميكشد ديرم
هيچم از هيچكس نبودي كم
گر بدي زهد و زرق و تزويرم
اشك و آهم رضي جهانگير است
شايد ار گوئيم جهانگيرم


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد