چون نام لب تو بر زبان رانم
از دست مگس گريخت، نتوانم
شوريدهٔ آن لبان ميگونم
آشفته طـــــــرهٔ پريشانم
ديوانهٔ حرفهاي موزونم
درماندهٔ خندههاي، پنهانم
هر شام ز غم غنچه دلتنگم
هر صبحدمان چو گل، پريشانم
در بتكدهها نه بت نه زنارم
در معبدها، نه دين، نه ايمانم
درماندهٔ آشنا و بيگانه
شرمندهٔ كافر و مسلمانم
خورشيد جهان نميدهد نورم
بر روز سياه خويش حيرانم
از خود پيدا چو آتش طورم
در خود پنهان چو گنج ويرانم
نه جزوه كش جناب آخوندم
نه بوس زن ركاب سلطانم
تا چند طپم، نه بلبلم آخر
تا كي سوزم، نه مرغ بريانم
هرگز نشوم به كام دل روشن
گوئي كه چراغ تيره روزانم
جرمم همه آنكه، شخص ادراكم
عيبم همه آنكه، عين عرفانم
از خاطر شادمان، پراكنده
مجموعهٔ خاطر پريشانم
حل دو هزار مشكلم، اما
در چارهٔ كار خويش حيرانم
يعقوب نبودهام و محزونم
يوسف نيم و مقيم زندانم
اشكم شده سرخ، ابر خونبارم
خونم شده خشك، شاخ مرجانم
هر خيره سري نه در خور جنگم
هر مرده دلي نه مرد ميدانم
در لاف و گزاف، رو به پيرم
در روز مصاف شير غرانم
از وحشت من چو ديو بگريزد
آنم كه در شمار انسانم
با هيج كسي نباشدم الفت
گوئي تو، كه وحشي بيابانم
بودم نبود چو جان بيجسمي
دور از تو ببين كه جسم بيجانم
بر ياد تو چون ز دل كشم آهي
در تيره شبان چو ماه تابانم
هر چند كه بيزبان سخن سازم
هر چند كه بي زبان سخن دانم
در حلقه عشق، بيريام يابند
زنهار مگوي من سخن دانم
كام دو جهٰان نگنجدم در سر
هر چند كه مفلس پريشانم
او در ظلمات و من به نور اندر
من داغ درون آب حيوانم
هرگز نروم دگر دم هر كو
در گردش روزگار حيرانم
بگذارم جان كه تن شود فربه
شرمم بادا كه ننگ مردانم
هر چند كه با جهٰانيان رامم
ايشان، نه ز من، نه من ز ايشانم
فرهاد دگر، درين بن غارم
مجنون دگر درين بيٰابانم
ديوانه و عاقل و سخن سنجم
علامه و هرزهگو و نادانم
من فاش كنم حقيقت خود را
هر كس هر چيز گويدم آنم
من شخص نيم شرارم از شرقي
من جسم نيم رضي، كه بيجانم
دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۱۲ ۳۳ بازديد
تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد