دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۱۱ ۳۷ بازديد
تو سفر خواهي كرد
با دو چشم مطمئن تر از نور
با دو دست راستگوتر از همه ي آينه ها
خواب درياي خزر را
به شبِ
چشمانت مي بخشم ...
موج ها .
زير پايت همه قايق هستند
ماسه ها ،
در قدمت مي رقصند
من تو را در همه ي آينه ها
مي بينم
روبرو
در خورشيد
پشتِ سر
شب
در ماه
من تو را تا جايي خواهم برد
كه صدايي از جنگ
و خبرهايي كذايي از ماه
لحظه هامان را زايل نكند
من تو را
از همه آفاق جهان خواهم برد ...
*
همسفر با مني
تو سفر مي كني امّا تنها
صبح ِ صادق
و همه همهمه ي دستان
ره توشه ي تو
اين صميمي
هر ستاره
پسته ي خندان راه ِ تو باد ...
*
جفت من
سفري مي كنيم اما
دست هاي خود را به بهاري بخشيم
كه همه گل هاي تنها را
با صداقت
نوازش باشند ...
چشم خود را به راهي بخشيم
كه براي طرح بي باكِ
قدم ها
ستايش باشند
تو سفر خواهي كرد
من تو را در نفسم خواهم خواند
وقتي آزاد شوند از قفس كهنه
كبوترهايم
در جوار همه ي گنبدها
به زيارتگاه چشمانت مي آيم
و در آن لحظه ، ماه
در دستم خواهد خواند
- زندگي در فراسوي همه زنجيرست ...
*
روح من گسترده ست
تا قدم بگذاري
در خيابان ِ صداقت هايش ...
و بكاري
كاج دستانت را
در هزاران راهش ...
*
روح من گسترده ست
تا كه آغاز كني
فلسفه ي رُخصت چشمانت را
به همه ضجه ي جاويد برادرهايم
تا كه احساس كني
بردگي ِ دستانم
تا كه آگاه شوي
از قفس ِ واژه كه آويزان است ؟
*
سوختن نزديك است
تو سفر خواهي كرد
من تو را
از صفِ اين آدمكان چوبي
خواهم برد ...
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد