دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۱۱ ۳۵ بازديد
در خيابان مردي مي گريد
پنجره هاي دو چشمش بسته ست
دست ها را بايد
به گرو بگذارد
تا كه يك پنجره را بُگشايد ...
*
در خيابان مردي مي گريد
همه روزان ِ سپيدش جمعه ست
او كه از بيكاري
تير سيماني را مي شمرد
در قدم هاي ِ ملولش قفسي مي رقصد
با خودش مي گويد :
- كاش مي شد همه ي عقربكِ ساعت ها
مي ايستاد
كاش ترديد ِ سلام تو نبود
دست هايم همه بيمار پريدن هايي
از بغل ِ ديوارست ...
كاش دستم دو كبوتر مي بود
*
در خيابان مردي مي گريد ...
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد