دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۱۰ ۳۴ بازديد
دستي ميان دشنه و ديوارست
دستي ميان دشنه و دل نيست ...
از پله ها
فرود مي آييم
اينك بدون پا
........
ليلاي من هميشه
پشت پنجره مي خوابد
و خوب مي داند
كه من سپيده دمان
بدون دست مي آيم
و ياراي گشودن ِ پنجره
با من نيست .
.......
شن هاي كنار ساحل ِ عُمان
رنگ نمي بازند
اين گونه ي من است
كه رنگِ دشت سوخته دارد
وقتي تو را
ميانه ي دريا ،
بي پناه مي بينم
دستي ميان دشنه و دل نيست ...
..........
خوابيده اي ؟
نه ؟ بيداري ؟
آيا تو آفتاب را
به شهر خواهي برد
تا كوچه هاي خفته در ميانه ي باران
و حرف هاي نمور ِ فاصله ها را
مشتعل كني ...؟
تا دو سمتِ رود بدانند
كه آتش
هميشه نمي خوابد به زير خاكستر ...
.........
در زير ِ ريزش
رگبار تيغ ِ برهنه
مي دانم تو دامنه مي خواهي
مي دانم
تا از كناره بيايي
و پنجره ها را
رو به صبح بگشايي ...
........
من
با سياهي ِدو چشم ِ سياه ِ تو ،
خواهم نوشت
بر هر كرانه ي اين باغ
دستي هميشه منتظر دست ديگرست
چشمي هميشه هست كه نمي خوابد ...
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد