دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۱۰ ۳۴ بازديد
۱
چشمان تو
سلام ِ بهاري ست
در خشكسالي بيداد ...
دستان تو
كه ياراي ِ دشنه گرفتن نيست امّا
آواز تو
گلوله ي آغاز
كه بال گشودَست به جانبِ ديوار
ديوارها اگر كه دود نگشتند
آواز ِ پاك تو
رود بزرگِ ميهن
اين رود ، در لوت مي دمد
تا در سرتاسر اين جزيره ي خونين
سَروها و سپيدار
سايه سار تو باشد ...
۲
در كوچه ها
حتي اگر هجوم ملخ بود
ما با سپر به كوچه قدم مي گذاشتيم
حالا كه دشمن ِ ما مخفي است
زندان ،
تمام كوچه هاي خلوتِ اين شهر ...
۳
شاهين من !
كه چشم هاي تو نارَس
و در احاطه به خون ريز نارساست
تنها خليفه نيست دشمن و دژخيم
هشدار !
مخفي است دشمنت ...
بابك اگر برادر ما بود
در قتلگاه دشمن ِ اين خلق
با گونه هاي زرد خموشي مي گرفت امّا
دل بسته ايم
به گونه هاي تو اي اميد فرداها
تو بابكي
با گونه هاي آتشي ِ سرخ ...
۴
وقتي لباس ِ تو ريش ريش ، در هَم و پاره
وقتي كه چشم هاي تو در حسرتِ دويدن و بازي
خيره مانده بود
گويا ميان همهمه ي پارك
با آن صداي كودكانه به من گفتي :
عرياني ِ مرا
هرگز نه كسي گفت و نه دانست
با شانه هاي خميده
باركش بودن ...
۵
ديوارهايي از گل كه نيست
ديوارهايي از گل كه نيست
با شاخه هاي همهمه گر ، دَر هَم
تا جاده
با غرشي از گل و آواز
نام تو را در سپيده بخوانند
برگردن تو سرو مي آويزم
تا سرافرازي
ز سرو
بياموزي ...
۶
اينك كه سر پناه تو مي سوزد
در اين حريق ِهرزه دَرايان
به جستجوي كدام دامنه
گيرايي ِ چه صدايي
صداي پدر
در صداي ريزش باران است
اگر چه دامنه اينجا نيست
بايست در باران !
هرگز مترس ،
هرگز مترس
پيراهن است صدايش
پيراهن است صدايش ...
۷
خواهي پريد دوباره شاهين ِكوچك ما
و پرده هاي سياه دو چشمش را
كنار خواهي زد
او را دوباره تو خواهي ديد
او را
كه سرافراز گرفتاري ست
در اين جزيره ي خونين ...
او را
كه شورشي ست
در خون ِ ساكت ما
او را دوباره تو خواهي ديد
او را كه
سوار بر دشنه هاي گرسنه نمودند
و با دو آفتاب طلوع كرده
در دو گودي ِ گونه
از ميان بيابان
چو روح جنگل رفت ...
۸
با دست هاي كوچك خود
ستاره مي چيني ؟
از آسمان شهر ِ تو آخر
ستاره خواهد ريخت
با چشم هاي سياهت
كه خواب مي خواهند
اينك كنار ِ خيابان
باراني از ستاره تو را جذب كرده است
در جذبه اي
كه دنبال يك ستاره ي گمنامي
و مادر تو
برايت ستاره مي چيند
و ماه را به هيئت توپي مي آرايد
در بازي كودكانه ي تو
اي كاش رنج مادرانه ي او مي سوخت ...
۹
بر گردن تو سرو مي آويزم
تا سرافرازي ز سرو بياموزي ...
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد