دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۱۰ ۳۵ بازديد
پشتِ دستانت ،
كويري خفته جان در آب
لب ،
ترك خورده ز گرماي هجوم ظهر
جان ،
ز سردي چون زمستاني ميان برف
لب ز جانش نَشأتي هرگز نمي گيرد .
جان كِرخ ،
لب ، دشمن ِ خاموش ...
حرف هايش
جنگل و روييدن رودست
خواب هايش
آفتابي مانده در يك صبح
لايه هاي خشك و تب دارش
مارسان ،
اِستاده بر پاهاي باراني كه باريده
چشم در چشمان هر بادي كه مي آيد ،
خيره گشته
خفته در نخوت
خود هراسان است
اما در كمين شب
مشت ها آكنده از ضربت
قدرتش جوبار و دريا نيست
حسرتش سيلابِ در شهر است
انتظارش پير گشته
انتظار افتاده بر پلكش
خوابِ فردا را نمي بيند
او به اين گرما و تب معتاد
جان او از ريشه در
مرداب ...
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد