دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۱۰ ۳۸ بازديد
۱
بر تپه ها بايست
پريشان كن
اينك هجوم ِ فاصله ها را
اي آمده ز عمق ِ فراموشي ...
۲
در من عقابِ منقلبي هست
هرگز ز خستگي نرانده سخن
هرگز نگفته آري
از من مخواه فرود آيم
بگذار
روي زرديِ بابك را
هرگز به ياد نيارند ...
۳
در انزوا چه كسي خوابِ آفتاب ديد
تا من به انتظار بمانم
كنار دريچه
و در خيال پاك كبوتر
سقوط كنم ميان سياهي ...
۴
تنهايي عظيم نشسته برابرم
اينك
كجاي جهان حرف مي زني
آيا همين آفتاب خسته ي شَهرم
اجاق تو را
گرم مي كند ؟
و با هر اشاره ي دستت
دريا ميان رگم خواب مي رود
اي مخملي كه سرو
گلبوته هاي حرفِ تو را سبز مي كند ...
۵
از پله ها بيا
ميان نيزه هاي نور و سپيده
درياوار
نگاه منقلب را
ويران ميانه ي دشت
دشتي كه گونه هاي سوخته اش
چهره ي من است
كه گيسوان به دستِ باد سپرده
دنيا ،
ميان چشم تو خفته ست ...
۶
ابريشم سياه دو چشمت
ياد آور شبي زمستاني است
من بي رَدا ،
بدون وحشتِ دشنه ،
شادمانه خواب مي رفتم
ابريشم سياه دو چشمت
خانه ي من است .
آن خانه اي
كه در آن خواب مي روم
و مي ميرم ...
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد