در تاثير پرورش و وخامت عاقبت خود رويي

۳۴ بازديد


هر كه از پرورنده رنج نديد
در جهان جز غم و شكنج نديد
ميوهٔ بيشه چون نپروردست
دل داننده را نه در خوردست
خورش خرس يا شغال شود
يا در آن بيشه پايمال شود
خرس نيزار خورد به ناچارش
زود در كخ كخ اوفتد كارش
در درختش كه پر گره شد و زشت
در زنند آتش و كنند انگشت
چون بسوزد دگر به شهر برند
وندر آن كوره‌هاي قهر برند
آتشي باز بر فروزانند
در دم آهنش بسوزانند
ز تفش سنگ در خروش آيد
آهن از تاب او به جوش آيد
تن او را به سيخ گردانند
تا صدش بار در نور دانند
دست استاد و رخ سياه كند
در و بام دكان تباه كند
كورهٔ او ز هر نفس زدني
آدمي را كند چو اهرمني
سال و مه جفت ناخوشي گردد
در دو بوته دو آتشي گردد
از وجودش اثر بجا نهلند
خاك او نيز در سرا نهلند
تا بداني كه چرك خود رستن
به چنين آتشي توان شستن
تو خود رويي وز خود رايي
چون زماني به خود نمييي؟
در حيات به غم كنند انگشت
تا ز دودش سياه گردي و زشت
چون بميري در آن سرات برند
پيش نار سقرفزات برند
به دم دوزخت در اندازند
گه بسوزند و گاه بگدازند
ماكيان چون سقط چريد و سبوس
عرصهٔ خايه كردنست و عبوس
گر نيايد همي نخوانندش
ور بيايد به سنگ رانندنش
روزش از چپ و راست تير زنان
شب در آن خانهاي پيرزنان
خوف در جان و طوف در سرگين
گه به آن خانه پويد و گه اين
دهيانش به سر در آويزند
شهريانش به قهر خون ريزند
باز چون ميل آب و دانه نكرد
بر زمين آشيان و خانه نكرد
چند روزي به محنت و زاري
كه رياضت كشيد و بيداري
لايق دست مير و شاه شود
در خور مسند و كلاه شود
تا درو فر شاه كار كند
مرغ ده سنگ خود شكار كند
از بلندان نظر بلند شود
تا نصيب تو چون و چند بود؟
فر احمد چو در علي پيوست
در خيبر گرفت در يكدست
گر تو داري، مبند بر خود راه
ور نداري، ز ديگران ميخواه


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد