حكايت

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت

۳۳ بازديد


من شنيدم كه صاحب ديذي
داشت ناپاكزاده تلميذي
سالها ديده در سراي سپنج
پر هنر بر سرش مصيبت و رنج
تا خرد جمع كرد و دانا شد
هم سخن گوي و هم توانا شد
گر چه بسيار مال و جاه بيافت
قرب سلطان و عز شاه بيافت
چون وفا در سرشت و زاد نداشت
حق استاد خود بياد نداشت
راستان رنج خود تلف كردند
زانكه در كار ناخلف كردند
پاك تن در وفا تمام آيد
بدگهر نا پسند و خام آيد
هر كه در سيرت وفا شد گرد
ز وفا راه در فتوت برد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد