در فتوت داران به دروغ

مشاور شركت بيمه پارسيان

در فتوت داران به دروغ

۳۶ بازديد


پيش ازين مردمي چنين بودست
رسم اهل فتوت اين بودست
وين دم از هر دو خود نشاني نيست
نامشان بر سر زباني نيست
هر كجا خاينيست دام انداز
بند مكري بگستراند باز
بر نشيند، كه: صاحبم،بر صدر
امردي چند گرد او چون به در
نقش زيلو شود ز بي‌جايي
ميخ لنگر ز بي‌سر و پايي
از دو رو راست كرده سبلت و ريش
وز پس تكيه جرعه دان و حشيش
كند از شهر چند سفله به كف
بنشاند برابر اندر صف
رندكي چند كون دريده همه
پند استاد ناشنيده همه
هر يكي باد كرده در بوقي
سال و مه در خيال معشوقي
روز در كار سخت بي‌خور و خفت
در عزبخانه برده شب زر مفت
هر چه اندر سه روز كرده به كف
در دمي كرده پيش يار تلف
شده از دلبران و از رندان
يوسف و گرگشان به يك زندان
اين يكي ميوه آرد، آن يك ماست
شب سماطي كنند ازينها راست
خانهٔ پر كمان و پر دولاب
نرد وشطرنج و طاسهاي يخ آب
سفره پر نان و ديگ پر خوردي
قالب و قلب خالي از مردي
زدن سينه و كف و بغلك
فارغ از گردش نجوم و فلك
هر يك آوازه در فگنده به شهر
جسته از كودكان زيبا به هر
كه: در لنگري گشاده اخي
آنكه چون او جهان نديده سخي
سفرهٔ نعمتست و شربت قند
سرگذشت و سماع و صحبت و پند
چاك چاك كبادهٔ مردان
زور سنگ و محبر گردان
تير و انگشتوانه و قدلي
وز دگرگونه سازهاي يلي
پدران را ز جهل كور كنند
پسر زنده را به گور كنند
هم پدر گول و هم پسر ساده
كام رندان از آن شد آماده
پسر از خانه جور ديده و خشم
پيش آنها نشسته بر سر و چشم
ابلهست او كه ياد خانه كند
گوش بر پند و بر فسانه كند
هزل و بازي و لاغ بگذارد
قليه و دشت و باغ بگذارد
رنج استاد و جور باب كشد
نان نبيند به چشم و آب كشد
آنكه در اصل جلد باشد و چست
زيرك و مردو سير چشم و درست
چون نبيند هنر، كه آموزد
نه كمال و شرف، كه اندوزد
نشود سخرهٔ دكان اخي
به مويز و به گردگان اخي
و آنكه نرمست و نقل خوار و دني
نرود، گر به ناوكش بزني
هم سبيلان سبيل دانندش
چشمهٔ سلسبيل خوانندش
اين كمان بخشد، آن كمر سازد
تا پسر با حريف در سازد
بد كند كار، نيك دارندش
همه عيبي هنر شمارندش
شب درين غفلت و سبك باري
كرده خوابي به نام بيداري
روز هنگامه‌شان چو گشت خراب
سفره خالي شد و اخي در خواب
هر يكي سر به كار خويش نهد
رخ به صيد و شكار خويش نهد
شب درآيد، دگر همان بازيست
وقت آن عيش و كيسه پردازيست
باز چون بگذرد بدين چندي
نشنود كودك از كسي پندي
ريش ناگه رخش سياه كند
رونق حسن او تباه كند
از چمن لاله‌هاش چيده شود
آب سيب رخش چكيده شود
قليه جويد، نياورندش ماست
آب خواهد، خودش ببايد خاست
بدر افتاده چون سگ از بيشه
نه پدر دستگير و ني پيشه
هر دمش دل به غم در افتد و درد
كه به بازيچه باختست اين نرد
نام حلوا بهل، كه دود نداشت
زهر خوردست و هيچ سود نداشت
با خود از روي جهل بد كرده
آه ازين كرده‌هاي خود كرده!


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد