حكايت

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت

۳۴ بازديد


بود در روم پيش ازين سر و كار
صاحبي نان ده و فتوت يار
لنگري باز كرده چون كشتي
پر ز سنگ و ز آلت كشتي
در لنگر نهاده باز فراخ
كرده ريش دراز را به دو شاخ
خلق رومش نماز بردندي
بچهٔ خود بدو سپردندي
نان صاحب ز كار رندان بود
گوشه بيكارشان چو زندان بود
حوريان گرد او گروه شده
رند و عامي در آه و اوه شده
جمع گشتند ازين صفت خيلي
هر يكي را به ديگري ميلي
ناگهان رومي غلام باره
صورتي نحس و جامه‌اي پاره
به يكي زان ميانه عشق آورد
علم مصر در دمشق آورد
در نهاني انار و سيبش داد
تا به تلبيس خود فريبش داد
برد روزي به گوشهٔ باغش
مي‌نهاد از عمود خود داغش
خر زهٔ خويش در وعا مي‌كرد
هر دمي بر اخي دعا مي‌كرد
باغبان اين بديد و گفت: اي خر
پدرش را دعا كن و مادر
رند گفتا: ز هر دو بيزارم
كه من اين دولت از اخي دارم
حكم او تا به دست مادر بود
طفل در خانه، قفل بر در بود
چون پدر پيش صاحب آوردش
به نيابت چنين بپروردش


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد