در باب توبه

مشاور شركت بيمه پارسيان

در باب توبه

۳۳ بازديد


تا ترا شهوت و غضب يارست
هر زمان توبه‌ايت در كارست
شستن جان و تن ز ظلمت عار
نتوان جز به آب استغفار
تو به صابون جامهٔ جانست
توبه زيت چراغ ايمانست
دست وقتي به توبه داني برد
كه ز اوصاف بد تواني مرد
تا دلت را زغير اورنگيست
پيش راهت ز شرك خرسنگيست
دست دادي كه: توبه كردم زود
دست دادي و دل نداد چه سود؟
توبه كان تن كند نمازي نيست
كار بي‌دل مكن، كه بازي نيست
آتش توبه پاك سوز بود
تا كه باقيست شب چه روز بود؟
هر كه در توبه پايدار آمد
در دگر ركنها سوار آمد
عادت خواجه ترك عادت نيست
هوسي دارد، اين ارادت نيست
تا كه در لذتي، بده دادش
چو گذشتي، دگر مكن يادش
گر بهشتي، چراش مي‌ماني؟
كودكي باشد اين پشيماني
بركند بيخ جمله كاشتها
التفات تو با گذاشتها
از گنه چون به توبه گردي دور
ظاهر و باطنت بگيرد نور
زهد بي‌توبه كي قرار كند؟
نفس بي‌تصفيت چكار كند؟
توبه تا خود كني تو، خام آيد
توبه كايزد دهد تمام آيد
از گنه توبه كن، ز طاعت هم
طاعتي كز ريا شود محكم
توبه چون باشد از خللها دور
از محبت به دل در آيد نور
توبه اول مقام اين راهست
آخرينش محبت شاهست
در مقامي چو مرد رست آيد
در مقام دگر درست آيد
توبه را با سلوك اين هنجار
همچو پرهيزدان و داروي كار
گرنه پرهيز بر نظام بود
ماده ناپخته، خلط خام بود
در چنين حالت ار خوري دارو
راست كن گور در پس بارو
خانه چون تيره و سياه شود
نفش بروي كني، تباه شود
در زمين آنكه خار و خس بگذاشت
تخم در وي كجا تواند كاشت؟
توبه چون راست شد ز بينش غير
بتوان راست رفتن اندر سير
حق پرستي، نظر به غير مكن
كعبه ديدي، گذر به دير مكن
خرقه‌پوشي، به ترك عادت كوش
ورنه خمار باش و خرقه مپوش
ترك اين توبه كن، كه مي‌خوردن
به ز قي كردنست و قي خوردن
تو مريد برنج و برياني
به چنين توبه ره كجا داني؟
رخ چو در توبه آوري ز گناه
توشه از درد ساز و گريه و آه
باز گرد از در هوي و هوس
به طريقي كه ننگري از پس
نه كه چون توبه از گناه كني
باد پندار در كلاه كني
كه: چو دادم به توبه خود را دست
تنم از آتس جهنم رست
برنهي ميزر و گلوته به سر
دل پي سيم و چشم در پي زر
تا تو بر آرزو سوار شوي
نپسندم كه توبه كار شوي
از سر اينهات تا بدر نرود
در منه پاي، تات سر نرود
دست پيمان بده به اين مردان
دست دادي، مباش سرگردان
در مياور به عهد ايشان دست
كان كه اين عهد را شكست شكست
شيخ شيرست، نزد شير مرو
چون نداري سپر دلير مرو
سپرست اين كه ميدهد پيرت
چون بينداختي، زند تيرت
پير راه، ار چه پير زن باشد
بر دل تيره تير زن باشد
دست شيخ ارچه از فتوح ملاست
بر تن بي‌ثبات دست بلاست
خود نبايد به كوي توبه گذشت
آنكه يكروز باز خواهد گشت
شيخ كو را ز دل خبر نبود
دادن توبه را اثر نبود
توبه آنرا بده كه دل دارد
ورنه فردا ترا خجل دارد
مستان از مريد بي‌دل دست
كه قلم دور شد ز بي‌دل و مست
دست بيمار در مگير به مشت
كه نه بر نبض مينهي انگشت
پر به تقليد توبه كار شدند
كه همان رند و باده خوار شدند
بكشي صد كس اندر اين گرما
كه به محرور ميدهي خرما


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد