حكايت

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت

۳۴ بازديد


ساده تركي ز ده به شهر آمد
پيش شيخي تمام بهر آمد
سفره‌اي چرب ديد و حلقهٔ ذكر
در ميان جست تركمان بيفكر
خود مگو تا چگونه گويد و چند
به سه شب مغز خويشتن بركند
روز چارم چو آش دير آمد
روستايي ز خرقه سير آمد
گرچه تكرار ذكر گرمش كرد
نتوانست شيخ نرمش كرد
خام بود آن مريد و بيرون جست
راه صحرا گرفت و شيخ برست
تا بداني كه اندرين بازار
نتوان داد هر كسي را بار
دل بي‌علم را نباشد راه
بدر لا اله الا الله


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد