حكايت

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت

۴۰ بازديد


مرشدي را ملامتي افتاد
در مريدان قيامتي افتاد
به خصومت ميان فرو بستند
وز پي خصم او برون جستند
زان مريدان يكي كه داناتر
به فنون هنر تواناتر
در تحمل ز بس تمام كه بود
بنجنبيد از آن مقام كه بود
حاضري چون دلش شكيبا ديد
از وي آن حال را نه زيبا ديد
گفت: حقي كه در شمار آيد
اين چنين روز را به كار آيد
آنمريدش جواب داد كه: باش
دل خويش و درون ما مخراش
شيخ را از من اين نباشد چشم
بر من از خامشي نگيرد خشم
رنج او چون هبا توان كردن
خرقه ديگر قبا توان كردن
باز چون تخم فتنه پاشد شيخ
با مريدان چه كرده باشد شيخ؟
تا كسي راسخ و امين نبود
لايق صحبتي چنين نبود
گر تو خواهي كه كار دين سازي
بار دنيي ز خود بيندازي
نقش لوح خودي چو بتراشي
قلمش رخ نهد به جماشي
گر كند بر تو بي‌ادب انكار
تو بكوش و ادب نگه ميدار


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد