درصفت بهشت و مراتب آن

مشاور شركت بيمه پارسيان

درصفت بهشت و مراتب آن

۴۲ بازديد


چون بميري ازين جواهر خمس
عقل و نفست نپايد اندر رمس
در اين نه مقوله بسته شود
دل ازين چار قيد رسته شود
برهي از سه بعد و از شش حد
اوحدي‌وش رخ آوري به احد
اين تخيل نماند و احساس
وين تكاپوي منهيان حواس
ديدهٔ روح بي‌سبل گردد
مشكل نفس جمله حل گردد
هرچه خواهي ميسرت باشد
وآنچه جويي برابرت باشد
در جهاني رسي سراسر جان
وندرو كاردار عقل و روان
لبشان بي‌زبان سخن پيوند
چهره بي‌عشوه شاهد و دلبند
همه يكرنگ و هيچ رنگي نه
همه صلح و هراس جنگي نه
جامها پر ز شهد و شير وشراب
باغها پردرخت و ميوه و آب
باغ مينو گشاده در درهم
شاخ مينا كشيده سر در هم
شربت آينده نزد رنجوران
ميوه ريزنده بر سر دوران
هرچه جان كشته پيش دل رسته
چشم جان ديده هرچه دل جسته
دور نزديك و سخت نرم شده
زشت زيبا و سرد گرم شده
همه از مردن و هلاك ايمن
دل و جانها ز ترس و باك ايمن
نه ز اندوه رخ بريزد رنگ
نه ز انبوه خانه گردد تنگ
فارغ از رنج ناملايم و ضد
ايمن از ازدحام دشمن وند
بر سر دوشها تراز بقا
در كف هوشها جواز لقا
بر بساط بقا چو دلبندان
وز نشاط لقا چو گل خندان
باغهايي به دست خود كشته
بر زميني ز عنبر آغشته
گه شراب بقا چشانندش
گه به باع لقا كشانندش
گه كند در جمال حور نظر
گه ز كوثر كنندش آبشخور
ملكش در نوازش آرد و ناز
ميكند در جهان جان پرواز
حلم او انگبين ناب شود
علم گه شير و گه شراب شود
حله پوشد، كه سترپوشي كرد
باده نوشد، كه خشم نوشي كرد
پيشش آرند ميوه‌هاي بهشت
از درخت عمل كه اينجا كشت
تير انصاف در كمان آرند
جان به شكرانه در ميان آرند
رنج‌بينان به راحتي برسند
ره‌نشينان به ساحتي برسند
چون شوي دور ازين سراي هوس
با تو همراه علم باشد بس
عملت ميبرد علم در پيش
علم خود را جدا مدار از خويش
گر طلب ميكني بهشت بقا
نزني جز در بهشت لقا
در بهشت خدا علف نبود
هرچه خواهد شدن تلف نبود
وآنچه از خوردنيست نام او را
گرچه باشد، مشو غلام او را
بادهٔ او رحيق مختومست
ختمش از مشك او نه از مومست
شير علمست و باده معرفتش
شهد شيرين تعقل صفتش
در زمين شير و انگبين گويي
چون روي بر فلك همين گويي
تو كزين گونه غره‌باشي و غرق
ز آسمان تا زمين برتوچه فرق؟
رو به ديدار روح دل خوش كن
گندم و ميوه را برآتش كن
در بهشتي كه سفرهٔ نانست
پي‌منه، كان بهشت دونانست
گرتو از بهر باغ در كاري
در ده اين باغ‌ها بسي داري
بي عمل در بهشت رفت آدم
آدمي بي‌عمل درآيد هم
باغ ديدار جوي و آب لقا
باغ انگور و ميوه را چه بقا؟
ميزبان را چو با تو ميل بود
خوردن ميوه خود طفيل بود
جاي خود در بهشت باقي كن
رخ در آن بزمگاه ساقي كن
دست جز بر در قبول مكش
داس در گندم فضول مكش
آدمت را كه خواب جهل بود
امر« لاتقرابا» ش سهل نمود
گر بدان نكته دست رد نزدي
در ره «اهبطو» ش حد نزدي
چه دهي دل بدين شمامهٔ شوم؟
دست كش سوي ميوه معلوم
كار حوا بجز هوا نبود
ز آدم اين بيخودي روا نبود
آن بهشتي كه اندرو علفست
لايق مدخلان ناخلفست
اندر آن عالم اين ستمها نيست
وين بد و نيك و بيش و كمها نيست
فارغست از تزاحم و تنگي
نيست رنگي بغير يكرنگي
عالم وحدتست عالم نور
عالم كثرت اين سراي غرور
جاي شخص مجرد روحي
نبود جز بهشت سبوحي
برتفاوت بود مراتب خلد
دور از اندازه نيست راتب خلد
هشت جنت ز بهر اين آمد
از حكيمان بما چنين آمد
هر يكي را ز ما بهشتي هست
قصر و ايوان و آب و كشتي هست
تو ببين نيك تا چه كاشته‌اي؟
چه به روز پسين گذاشته‌اي؟
نكني رخ به خانه‌هاي بهشت
گرنه از زر بود بنا را خشت
زر فرستي براي خشت زنان
چند ازين زر؟ زهي سرشت زنان!
نه به اخلاص ميكني كاري
زان درختت نميدهد باري
تو كه در بند قليه و ناني
كي رسي در بهشت رحماني؟
خوردن اينجا روا نميدارند
در بهشت آش و سفره چون آرند؟
در بهشت ار خوري جو و گندم
همچو آدم كني ره خود گم
ريستن گيردت ز خوردن زشت
به درت بايد آمدن ز بهشت
عاقلان مردن از اجل گيرند
عاشقان پيش ازين اجل ميرند
بي‌گناهي بپوي مردانه
كه گنه‌كار ترسد از خانه
مرگ نيكان حيات جان باشد
مرگ بر بدكنش زيان باشد
گر بترسد ز مرگ بدكاره
نتوان كرد عيب بيچاره
دل او ميدهد گواهي راست
كه اجل داد او بخواهد خواست


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد