حكايت

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت

۳۴ بازديد


شد غلام ملك به مي خوردن
بشدند از پيش به پي كردن
يافتندش به كنج ميخانه
مفلس و عور و مست و ديوانه
پس بگفتند پند و هيچ نگفت
ميكشيدند و او دگر ميخفت
رند كي ميگذشت آشفته
بارها خانه پدر رفته
ديد كان گيرو ده مجازي نيست
گفت: خشم ملوك بازي نيست
بهليدش چنانكه مست افتد
كه بلا بيند ار به دست افتد
خواجه هر چند پر هنر داند
جرم خود بنده نيكتر داند
قصهٔ اين پسر بپرس ازمن
كين خمارش به از خمار شكن
آنچه گفتيم حال دانا بود
كه به علم و بدين توانا بود


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد