در معارج ارواح و ابدان و عذاب ايشان

مشاور شركت بيمه پارسيان

در معارج ارواح و ابدان و عذاب ايشان

۳۷ بازديد


ورندارد ز دين و دانش بهر
از تنش جان جدا كنند به قهر
در جهان جاي او حجيم بود
آبش از جرعهٔ حميم بود
تنگ ماند برو جهان فراخ
رخ فرا ميكند به هر سوراخ
گرد او دودهاي ظلماني
از مزاجات جهل و ناداني
او در آن دودهاي آتش ريز
ميرود چشم بسته، افتان خيز
عور ماند، كه پرده در بودست
خوار ماند، كه عشوه‌گر بودست
گه رود با روان غمناكان
گه درآيد به گور ناپاكان
به هوا بر شود، بسوزندش
بر زمين بگذرد، بدوزندش
كور و در دست او عصايي نه
عور و بر دوش او كسايي نه
تن او قوت مار و طعمهٔ مور
او همي بين و ميگذر از دور
نه ز پس راه يابد و نه ز پيش
نه به بيگانه در رسد، نه به خويش
رخ به راه آورد، قفاش زنند
باز گردد، به صد جفاش زنند
نه گريزندگيش را پايي
نه ستيزندگيش را رايي
جان او در تموز و يخ‌بندان
زنده، ليكن فتاده در زندان
دل او بي‌ضيا و نور و فروغ
گوش او بر گزاف و فحش و دروغ
ظلمت ظلم بر وي اندوده
چرك بر چرك و دوده بر دوده
تهمت و جهل و حسرت و خواري
فرقت و گمرهي و بي‌ياري
كرده پهناي خاك تنگ برو
چرخ باريده شوك و سنگ برو
جانش از نور علم عاري و عور
تن ز ظلمت بمانده در گل گور
زان و حل قوت گذشتن نه
به عمل راه باز گشتن نه
گرد بر گرد او ز مظلمه‌ها
برقهاي جهنده از دمه‌ها
صحبتش با بدان و نيكي نه
سر او پر خمار و سيكي نه
كارش از دست رفته، سر در پيش
ديده احوال خويش و رفته ز خويش
چون در آيد سرش ز غفلت نوم
بشناسد كه : «ليس ظلم اليوم»
دوزخ نقد مفسدان اينست
نسيه خور صد هزار چندينست
اين چنين مرگ مرگ عام بود
وينچنين مرده ناتمام بود
روح ازين گنبدش بدر نشود
بلكه زين چاه بر زبر نشود
روي تحقيق ازو نهان گردد
آرزومند اين جهان گردد
هر به يك چند در لباس خيال
اندر آيد به خواب اهل و عيال
بنمايد به عجز صورت خويش
عرضه دارد همي ضرورت خويش
تا بدانند جنس رازش را
معني حاجت و نيازش را
دو سه نانش به زور بفرستند
يا چراغي به گور بفرستند
بعد ازو گر يكي ز صد بدهند
صدقات آن بود كه خود بدهند
هرچه بيش از كفاف داري تو
ندهي، بر گزاف داري تو
پيش از آن كت اجل كند در خواب
خويشتن را به زندگي درياب
تا نبايد بلابه و زاري
مال خود خواستن بدين خواري
حق ايزد نداده‌اي به خوشي
تا مكافات آن چنين بكشي
از تو كرد او به صد زبان خواهش
تو ندادي به گوش خود راهش
اهل حاجت كه داري از چپ و راست
لب ايشان بدان زبان گوياست
حق و ادرار خويش ميطلبند
نه ز انصاف بيش ميطلبند
شكر انعام او به دانش كن
نظري هم به بندگانش كن
آنچه بيني كه دون و بدكارند
بر ايزد نه روزيي دارند؟
گر چنينش خوري، رسي به صواب
ور نه بعد از تو خود خورند اصحاب
بتو پيش از تو گر زري دادند
دان كه از بهر ديگري دادند
گر تو داديش يافتي جنت
ور نه او خود ربود بي‌منت


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد