خطاب به خواجه غياث‌الدين محمد

مشاور شركت بيمه پارسيان

خطاب به خواجه غياث‌الدين محمد

۳۵ بازديد


اي شب و روز عالم از تو بساز
شب و روزي به كار ما پرداز
شب نگاهي درين معاني كن
روز لطفي چنانكه داني كن
حبذا از چنان دل افروزي !
اتفاق چنين شب و روزي
صاحبا، در شب سعادت خواب
مكن و روز نيك را درياب
كه وجودت به جود فربه باد
روزت از روز و شب ز شب به باد
تحفه كين مفلس فقير آورد
در پذير، ارچه بس حقير آورد
تو كه بر فرق آسمان تاجي
به متاع زمين چه محتاجي ؟
گر علومست در نوشتهٔ تست
ور سلوكست سر گذشتهٔ تست
نه بدان آورندت اينها پيش
كه شود دانشت به اينها بيش
سخن از خواندنت به كام رسد
چون به نام تو شد به نام رسد
كاملي را كه بنگري از دور
گرچه خامل بود، شود مشهور
صوت صيت تو در جهانگيري
بر صداي فلك كند ميري
قيد اقبال در سر قلمت
مركز فتح سايهٔ علمت
مستي خواجگان همنامت
در دو گيتي ز جرعهٔ جامت
بر تو خوردي ازين جهانداري
كه بزرگي ز آسمان داري
بدعا خواستست شاه ترا
زان پرستد همي سپاه ترا
با تو همراه كرده‌اند از غيب
سروري، چون كف كليم از جيب
اي همه ناز و نوشها بتو خوش
ناز ما نيز وقتها ميكش
طرفه باشد چو موي بر ديبا
ناز كردن ز روي نازيبا
من درين سالها كه بي توشه
كرده بودم زاين و آن گوشه
ارغنون غمت نواخته‌ام
بدعاي تو سر فراخته‌ام
خانه پرور ز سايه گويد و نور
عاشقانرا چه غيبت و چه حضور؟
مردم اين جهان و مرد تويي
نوش داروي اهل درد تويي
آن مبين كم سريست يا پاييست؟
بشنو كين سخن هم از جاييست
گر قبول اوفتد رهينم و شاد
و گرش رد كني، بقاي تو باد
نه كه هر مهره‌اي گهر باشد
كار درويش ما حضر باشد
چشم كردي بروي هركس باز
نظري هم بدين غريب انداز
من چگويم : چه كن؟ تو ميداني
مددم كن بهر چه بتواني
نظري كن به حال من زين به
زانكه من هم رعيتم در ده
ده نشيني چه ديگ جوشاند ؟
جامهٔ مدح در كه پوشاند ؟
اين چنين فضل و خلق بايد و خوي
تا توان باخت در معاني گوي
از تو گيرد سخن فروغ چو شمع
كه بر تست كل معني جمع
مصر جامع تويي معاني را
پادشاهي و پهلواني را
هركجا اين چنين كمالي هست
نطق را اندرو مجالي هست
تا كنونم نبوده ممدوحي
آب توفان آز را نوحي
چون رسيد اين سفينه بر جودي
عرضه افتد به لحن داودي
در زبور سخن مناجاتم
مشتمل بر فنون حاجاتم
بنوازم به قدر و اندازه
تا برون آورم تر و تازه
از نورد سخن نسيجي چند
وز رصدگاه فضل زيجي چند
گرچه از سيرت هنر پوشي
تن فرو داده‌ام به خاموشي
دگر اندر خروشم آوردند
همچو دريا به جوشم آوردند
سخن اوحدي، كه ميداني
اندرين روزگار ارزاني
كم به ديوان برند مانندش
ور مدون شود، بخوانندش
هر مگس انگبين چه داند كرد؟
جز مگس انگبين تواند خورد؟
مگسي انگبين چو ماه كند
مگسي ديگرش تباه كند
اين سخنهاي بكر پرورده
مهل امروز در پس پرده
شعر نوري ز عرش زاينده است
زان چو عرش استوار و پاينده است
فيض بايد به آسمان قايم
تا بماند چو آسمان دايم
گرچه فوجي به شعر مشهورند
پيش عقل از حساب ما دورند
اندرين جام كن به لطف نگاه
تا ببيني چو بيژنم در چاه
اي كه كيخسرو زماني تو
كي روا باشد ار نداني تو؟
بيژن شير خفته در زندان
كنده گرگين بي‌هنر دندان
داري اين جام و اين گلستان را
بدر افگن سفال مستان را
چون چراغيست اين صحيفهٔ نور
شده نزديك ازو منور و دور
كش برافروختم به روغن روح
آخر شب به بزمهاي صبوح
هر كرا باشد اين چنين گنجي
برده باشد به حاصلش رنجي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد