(۱) حكايت آن زن كه بر شهزاده عاشق شد

مشاور شركت بيمه پارسيان

(۱) حكايت آن زن كه بر شهزاده عاشق شد

۳۷ بازديد


شهي را سيمبر شهزادهٔ بود
ز ززلفش مه بدام افتادهٔ بود
نديدي هيچ مردم روي آن شاه
كه روي دل نكردي سوي آن ماه
چنان اُعجوبهٔ آفاق بودي
كه آفاقش همه عشّاق بودي
دو ابرويش كه هم شكل كمان بود
دو حاجب بر در سلطان جان بود
چو چشمي تير مژگانش بديدي
دلش قربان شدي كيشش گزيدي
كه ديدي ابروي آن دلستان را
كه دل قربان نكردي آن كمان را
دهانش سي گهر پيوند كرده
ز دو لعل خوشابش بند كرده
خطش فتوي ده عشاق بوده
به زيبائي چو ابرو طاق بوده
زنخدانش سر مردان فگنده
بمردي گوي در ميدان فگنده
زني در عشق آن بت سرنگون شد
دلش بسيار كرد افغان و خون شد
چو هجرش دست برد خويش بنمود
ازان سرگشته و دلريش بنمود
بزير خويش خاكستر فرو كرد
چو آتش بود مأواگه ازو كرد
همه شب نوحهٔ آن ماه كردي
گهي خون ريختي گه آه كردي
اگر روزي به صحرا رفتي آن ماه
دوان گشتي زن بيچاره در راه
چو گوئي پيش اسپش مي‌دويدي
دو گيسو چون دو چوگان مي‌كشيدي
نگه مي‌كردي از پس روي آن ماه
چو باران مي‌فشاندي اشك بر راه
ز صد چاوش پياپي چوب خوردي
كه نه فرياد ونه آشوب كردي
به نظّاره جهاني خلق بودي
كه آن زن را به مردان مي‌نمودي
همه مردان ازو حيران بمانده
زن بيچاره سرگردان بمانده
به آخر چون ز حد بگذشت اين كار
دل شهزاده غمگين گشت ازين بار
پدر را گفت تا كي زين گدائي
مرا از ننگ اين زن ده رهائي
چنين فرمود آنگه شاه عالي
كه در ميدان بريد آن كُرّه حالي
به پاي كرّه در بنديد مويش
بتازيد اسپ تيز از چارسويش
كه تا آن شوم گردد پاره پاره
وزين كارش جهان گيرد كناره
كشد چون پيل مستش اسپ در راه
پياده رخ نيارد نيز در شاه
به ميدان رفت شاه و شاهزاده
جهاني خلق بودند ايستاده
همه از درد زن خون بار گشته
وزان خون خاك چون گلنار گشته
چو لشكر خويش را بر هم فگندند
كه تا مويش به پاي اسپ بندند
زن سرگشته پيش شاه افتاد
به حاجت خواستن در راه افتاد
كه چون بكشيم و آنگه بزاري
مرا يك حاجتست آخر برآري
شهش گفتا ترا گر حاجت آنست
كه جان بخشم بتو خود قصد جانست
وگر گوئي مكن گيسو كشانم
بجز در پاي اسپت خون نرانم
وگر گوئي امانم ده زماني
زماني نيست ممكن بي اماني
ور از شهزاده خواهي همنشيني
زماني نيز روي او نه بيني
زنش گفتا كه من جان مي‌نخواهم
زماني نيز امان زان مي‌نخواهم
نمي‌گويم كه اي شاه نكوكار
مكُش در پاي اسپم سرنگونسار
مر اگر شاه عالم مي‌دهد دست
برون زين چار حاجت حاجتي هست
مرا جاويد آن حاجت تمامست
شهش گفتا بگو آخر كدامست
كه گر زين چار حاجت سر بتابي
جزين چيزي كه مي‌خواهي بيابي
زنش گفتا اگر امروز ناچار
بزير پاي اسپم مي‌كُشي زار
مرا آنست حاجت اي خداوند
كه موي من به پاي اسپ او بند
كه تا چون اسپ تازد بهر آن كار
بزير پاي اسپم او كُشد زار
كه چون من كُشتهٔ آن ماه گردم
هميشه زندهٔ اين راه گردم
بلي گر كُشتهٔ معشوق باشم
ز نور عشق بر عيّوق باشم
زني‌ام مردئي چندان ندارم
دلم خون گشت گوئي جان ندارم
چنين وقتي چو من زن را كه اهلست
برآور اين قدر حاجت كه سهلست
ز صدق و سوز او شه نرم دل شد
چه مي‌گويم ز اشكش خاك گل شد
ببخشيد و بايوانش فرستاد
چو نو جاني بجانانش فرستاد
بيا اي مرد اگر با ما رفيقي
در آموز از زني عشق حقيقي
وگر كم از زناني سر فرو پوش
كم از حيزي نهٔ اين قصّه بنيوش


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد