(۲) حكايت علوي وعالم ومخنّث كه در روم اسير شدند

۳۷ بازديد


يكي علوي يكي عالم يكي حيز
بسوي روم مي‌بردند هر چيز
گرفتند اين سه تن را كافران راه
بخواري پيش بت بردند ناگاه
بدان هر سه چنين گفتند كُفّار
كه بت را سجده بايد كرد ناچار
وگرنه هر سه تن را خون بريزيم
امان ندهيم بل كاكنون بريزيم
بدان كفّار گفتند آن سه اُستاد
كه ما را يك شبي بايد امان داد
كه خواهيم امشبي انديشه كردن
كه شايد بت پرستي پيشه كردن
امان دادند يك شب آن سه تن را
كه تا بينند هر يك خويشتن را
زبان بگشاد علوي گفت ناچار
به پيش بت ببايد بست زنّار
كه از جدم تمامست استطاعت
كند در حقّ من فردا شفاعت
زبان بگشاد عالم گفت من نيز
نيارم گفت ترك جان و تن نيز
كه گر بت را نهم سر بر زمين من
برانگيزم شفيع از علم دين من
مخنّث گفت من گمراه ماندم
كه بي‌عون شفاعت خواه ماندم
شما را چون شفيعيست و مرا نيست
ز من اين سجده كردن پس روا نيست
چو شمعي گر بُرندم سر چه باكست
نيارم سجدهٔ بت كان هلاكست
نيارم سر به پيش بت فرو خاك
ورم خود سر زتن بُرّند بي باك
چو جان آن هر دو را درخورد آمد
چنين جائي مخنّث مرد آمد
عجب كارا كه وقت آزمايش
مخنّث راست در مردي ستايش
چو قارونان درين ره عور آيند
هزبران در پناه مور آيند
ز حيزي گر كمي در عشق دلخواه
نهٔ آخر ز موري كم درين راه


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد