(۳) حكايت سليمان داود عليهما السلام با مور عاشق

۴۱ بازديد


سليمان با چنان كاري و باري
بخيلي مور بگذشت از كناري
همه موران بخدمت پيش رفتند
بيك ساعت هزاران بيش رفتند
مگر موري نيامد پيش زودش
كه تلي خاك پيش خانه بودش
چو باد آن مور يك يك ذرّهٔ خاك
برون مي‌برد تا آن تل شود پاك
سليمانش بخواند و گفت اي مور
چو مي‌بينم ترا بي‌طاقت و زور
اگر تو عمر نوح و صبر ايّوب
بدست آري نگردد كار تو خوب
به بازوي چو تو كس نيست اين كار
ز تو اين تل نگردد ناپديدار
زبان بگشاد مور و گفت اي شاه
بهمت مي‌توان رفتن درين راه
تو منگر در نهاد و نبيت من
نگه كن در كمال همت من
يكي مورست كز من ناپديدست
بدام عشق خويشم در كشيدست
بمن گفتست گر تو اين تل خاك
ازينجا بفگني وره كني پاك
من اين خرسنگ هجران تو از راه
براندازم نشينم با تو آنگاه
كنون اين كار را بسته ميانم
بجز اين خاك بردن مي‌ندانم
اگر اين خاك گردد ناپديدار
توانم گشت وصلش را خريدار
وگر از من برآيد جان درين باب
نباشم مدّعي باري و كذّاب
عزيزا عشق از موري بياموز
چنين بينائي از كوري بياموز
كليم مور اگرچه بس سياهست
وليكن از كرداران راهست
بچشم خرد منگر سوي موري
كه او را نيز در دل هست شوري
درين ره مي‌ندانم كين چه حالست
كه شيري را ز موري گوشمالست


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد