(۷) حكايت معشوق طوسي با سگ و مرد سوار

مشاور شركت بيمه پارسيان

(۷) حكايت معشوق طوسي با سگ و مرد سوار

۳۶ بازديد


مگر معشوق طوسي گرمگاهي
چو بي‌خويشي برون مي‌شد براهي
يكي سگ پيش او آمد دران راه
ز بي‌خويشي بزد سنگيش ناگاه
سواري سبزجامه ديد از دور
درآمد از پسش روئي همه نور
بزد يك تازيانه سخت بروي
بدو گفتا كه هان اي بيخبر هي
نمي‌داني كه بر كه مي‌زني سنگ
كه با او نيستي در اصل همرنگ
نه از يك قالبي با او بهم تو
چرا از خويش مي‌داريش كم تو
چو سگ از قالب قدرة جدا نيست
فزوني كردنت بر سگ روا نيست
سگان در پرده پنهانند اي دوست
ببين گر پاك مغزي بيش ازين پوست
كه سگ گرچه بصورت ناپسندست
وليكن در صفت جانش بلندست
بسي اسرار با سگ در ميانست
وليكن ظاهر او سدِّ آنست


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد