دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۰۶ ۳۶ بازديد
مگر معشوق طوسي گرمگاهي
چو بيخويشي برون ميشد براهي
يكي سگ پيش او آمد دران راه
ز بيخويشي بزد سنگيش ناگاه
سواري سبزجامه ديد از دور
درآمد از پسش روئي همه نور
بزد يك تازيانه سخت بروي
بدو گفتا كه هان اي بيخبر هي
نميداني كه بر كه ميزني سنگ
كه با او نيستي در اصل همرنگ
نه از يك قالبي با او بهم تو
چرا از خويش ميداريش كم تو
چو سگ از قالب قدرة جدا نيست
فزوني كردنت بر سگ روا نيست
سگان در پرده پنهانند اي دوست
ببين گر پاك مغزي بيش ازين پوست
كه سگ گرچه بصورت ناپسندست
وليكن در صفت جانش بلندست
بسي اسرار با سگ در ميانست
وليكن ظاهر او سدِّ آنست
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد