(۱۲) حكايت گناه كار روز محشر

مشاور شركت بيمه پارسيان

(۱۲) حكايت گناه كار روز محشر

۳۴ بازديد


چنين نقلي درستست از پيمبر
كه حق گويد بشخصي روز محشر
كه اي بنده بيا و نامه برخوان
كه تا چه كردهٔ عمري فراوان
چو بنده نامه برخواند سراسر
نه بيند جز معاصي چيز ديگر
چو در نامه نه بيند جز سياهي
زبان بگشايد و گويد الهي
بدوزخ مي‌روم زين عمر تاوان
حقش گويد كه پشت نامه برخوان
چو پشت نامه برخواند بيكبار
چنان يابد نوشته آخر كار
بتوبه در پشيمان گشته باشد
همه درديش درمان گشته باشد
بجاي هر بدي دانندهٔ راز
بداده باشدش ده نيكوئي باز
بدي را چون پشيمان گشته باشد
خدا ده نيكوئي بنوشته باشد
چو بنده آن ببيند شاد گردد
زهي بنده كه چون آزاد گردد
بحق گويد كه اي قيّومِ مطلق
نديدم ازكرام الكاتبين حق
كه من دارم گنه زين بيش بسيار
كه ننوشتند بر من آن دو هشيار
بگو كان بر من مسكين نوشتند
مگر آن مي‌ستردند اين نوشتند
كه تا چندان كه بد كردم ز آغاز
بهر يك ده نكوئي مي‌دهي باز
اگر چه من گناه آلود مردم
ز فضلت بر گناهان سود كردم
پيمبر از چنين گفتار و كردار
بخنديد و شدش دندان پديدار
پس آنگه گفت اي دارندهٔ پاك
زهي گستاخي آخر از كفي خاك
ز سرّي كان ميان جان پاكست
اگرآگه شوي بيم هلاكست
كه مي‌داند كه اين سر عجب چيست
چنين سري عجايب را سبب چيست
ترا در پيش چندين پيچ پيچي
نه زان آمد كه يعني هيچ هيچي
ولي اين جمله زان افتاد در راه
كه تا از خويش گردي بو كه آگاه
چو تو معشوق بودي او چنان كرد
كه از چشم خود و خلقت نهان كرد
هزاران پردهٔ اسباب بنهاد
درون جمله تختِ خواب بنهاد
تو با معشوق زير پرده بر تخت
تواني خفت بي غيري زهي بخت
چو نتوان ديد سر تا پاي معشوق
چنين بهتر كه باشد جاي معشوق
كه جلوه دادن معشوق هرگز
مسلَّم نيست پنهان بايد از عز


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد