(۳) حكايت درحال ارواح پيش از آفريدن اجسام

۳۸ بازديد


چنين گفتند كان مدت كه ارواح
درو بود آفريده پيش از اشباح
شمار مدتش سالي سه چارست
كه هر يك زان جهان او هزارست
چنين نقلست كان جانهاي عالي
دران مدت كه بود از جسم خالي
بجمع آن جمله را پيوسته كردند
بيك صفشان بهم در بسته كردند
پس آنگه از پس جانها بيكبار
برأي العين دنيا شد پديدار
چو آن جانها همه دنيا بديدند
بجان و دل سوي دنيا دويدند
وزان قسمي كه ماند آنجايگه باز
بهشت افتاد شان بر راست آنجا
چو اين قسم اي عجب جنت بديدند
بده جان از بر دوزخ رميدند
بماندند اندكي ارواح بر جاي
كه ايشان را نماند از هيچ سو راي
نه دنيا را نه جنت را گزيدند
نه از دوزخ سر موئي رميدند
خطاب آمد كه اي جانهاي مجنون
شما اينجا چه مي‌خواهيد اكنون
هم آزاديد از دنيا و جنت
هم از دوزخ شما را نيست محنت
چه مي‌بايد شما را در ره ما
كه لازم شد شما را درگه ما
خروشي زان همه جانها برآمد
تو گفتي عمر بر جانها سرآمد
كه اي داراي عرش و فرش و كرسي
چو تو داناتري از ما چه پرسي
ترا خواهيم ما ديگر همه هيچ
توئي حق اليقين ديگر همه هيچ
خطاب آمد كه گر خواهان مائيد
همه خواهان انواع بلائيد
همي چندان كه موي جانور هست
دگر ديگ بيابان سر بسر هست
دگر چندان كه دارد قطره باران
دگر چندان كه برگ شاخساران
فزون زان بيش هر رنج و بلا من
فرو ريزم بزاري بر شما من
خسك سازم هزاران آتشين بيش
نهم‌تان هر زمان بر سينهٔ ريش
چو آن جانها خطاب حق شنيدند
ازان شادي خروشي بركشيدند
كه جان ما فداي آن بلا باد
بما تو هرچه خواهي آن بماباد
بلاي تو بجان ما باز گيريم
ز عمر جاودان آغاز گيريم
چو با هر جانش سري در ميانست
گمان سر هر جاني چنانست
كه صاحب سر اين درگه جز او نيست
ز سر معرفت آگه جز او نيست
چنان كارواح مي‌دانند نيكوست
ولي يك روح را دارد ازان دوست
دگرها پردهٔ آن روح باشند
براي آن همه مجروح باشند
چو موئي راه بر در مي‌كشيدند
وگر هجده هزاران مي‌بريدند
همه ارواح اگر چه يك صفت بود
ولي مقصود اهل معرفت بود


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد