(۱) حكايت آن مرد كه در باديه تجريد مي‬كرد

۳۴ بازديد


بزرگي بود از اصحاب توحيد
كه شد در باديه عمري بتجريد
نه با خود دلو و ابريق و رسن داشت
نه آب و زادِ ره با خويشتن داشت
بآخر در ره آمد چون غريبان
نهاده پارهٔ نان در گريبان
گهي بوئيدي آن نان گه گرفتي
گهي چون عاجزان لختي بخفتي
يكي گفتش كه چون بودت چنين زيست
چنين بيچاره چون گشتي سبب چيست
ببوي پارهٔ نان هر زمان تو
چنين چون گشتي آخر آنچنان تو
چنين گفت او كزان شيوه بدردم
كفارت مي‌كنم آنرا كه كردم
كه چون تجريدِ من پندار بودست
غرور و غفلتم بسيار بودست
ز من آن جمله دعوي بود دعوي
كنون چون ذرّهٔ در تافت معني
مرا داد از غرور خويش توبه
كنون هر ساعت افزون بيش توبه
برون حق بچيزي زنده بودن
كجا باشد دليل بنده بودن
به چيزي دونِ حق گر زنده باشي
بقطع آن چيز را تو بنده باشي
بموئي گر ترا پيوند باشد
هنوزت قدرِ موئي بند باشد
تو مي‌بايد كه كُل برخيزي از پيش
بهر دم مي در افزائي تو در خويش
چو مي‌داني كه ناكامست مرگت
چرا نبوَد بمرگ خويش برگت
نهٔ سر سبزتر از برگ، برخيز
بلرز وزرد شو وزهم فرو ريز
بدين دَر گر بخواهي اوفتادن
سرافرازيت ازين خواهد گشادن
بدين دَر گر بيفتي چون خرابي
چنان خيزي كه گردي آفتابي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد