(۲) حكايت آن ديوانه كه تابوتي ديد

مشاور شركت بيمه پارسيان

(۲) حكايت آن ديوانه كه تابوتي ديد

۳۶ بازديد


يكي تابوت مي‌بردند بر دست
بديد از دور آن ديوانهٔ مست
يكي را گفت اين مرده كه بودست
كه ناگه شيرِ مرگش در ربودست
بدو گفتند اي مجنون پُر شور
جواني بود كُشتي گيرِ پُر زور
بديشان گفت ديوانه كه برنا
اگرچه بود در كُشتي توانا
وليكن مي‌ندانست آن جگرسوز
كه ناگه باكه در كُشتي شد امروز
حريفي بس تواناش اوفتادست
بقوّت بي محاباش اوفتادست
چنان در خاكش افكندست و در خون
كه ديگر برنخواهد خاست اكنون
ولي الحمدلله مي‌توان كرد
كه جائي مي‌توان ديد اين جوانمرد
چو چاره نيسب ز افتادن كسي را
بدين دريا درافتادن بسي را
تو گر اينجا در افتي جان نداري
چو در برخاستن ايمان نداري
خوش آمد عالمت افراختي بال
فرو بردي بدين مردار چنگال
تو اين ده نه گرفتي نه خريدي
همان انگار كين ده را نديدي
نيايد هيچ عاقل در جهاني
كه بر مردم سرآيد در زماني
چرا جانت بعالم باز بستست
كه اين عالم بيك دم باز بستست
جهان آنست گر تو مردِ آني
شوي آنجا كه هستي آن جهاني


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد