(۴) حكايت حسن و حسين رضي الله عنهما

مشاور شركت بيمه پارسيان

(۴) حكايت حسن و حسين رضي الله عنهما

۳۵ بازديد


حسن مي‌شد حسينش بود همبر
بجيحون چون رسيدند آن دو سرور
حسن چون بنگريست او را نمي‌يافت
گهي از پس گهي از پيش بشتافت
بآخر زان سوي جيحونش مي‌ديد
مقام از خويشتن افزونش مي‌ديد
بدو گفت اي حبيب و مرد درگاه
ز من آموختي آخر تو اين راه
چنين برآب چون بشتافتي تو
بچه چيز اين كرامت يافتي تو
حسينش گفت اي استاد مطلق
بدان اين يافتم من در ره حق
كه دل كردن سفيدم بود پيشه
ترا كاغذ سيه كردن هميشه
اگر دل را بگرداني چو مردان
شود خورشيد عشقت چرخ گردان
دلي فارغ ز تشبيه وز تعطيل
مبرّا از همه تبديل و تمثيل
زماني كُل شده در قدسِ پاكي
زماني آمده در قيد خاكي
گهي با خود گهي بيخود دو حالش
كه تا هم زين بود هم زان كالش


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد