(۶) حكايت سلطان محمود با اياز در گرمابه

۳۵ بازديد


مگر روزي اياز سيم اندام
چو جانها سوخت تنها شد بحمّام
رفيقي گفت با محمود پيروز
كه محبوبت بحمّامست امروز
چو شه را اين سخن در گوش آمد
چو دريائي دلش در جوش آمد
چو مردي حال كرده شاه عالي
سوي حمّام شد خالي و حالي
بديد القصّه روي آن پري‌وش
وزو ديوار گرمابه پُر آتش
ز عكس صورتش ديوار حمام
همه رقّاص گشته از در و بام
چو خسرو حُسنِ سر تا پاي او ديد
همه جان وقف يك يك جاي او ديد
دلش چون ماهئي بر تابه افتاد
وزان آتش دران گرمابه افتاد
اياز افتاد در پايش كه اي شاه
چه افتادت بگو امروز در راه
كه عقل تو كه عقلي بود كامل
چنان عقلي چو عقلي گشت زائل
شهش گفتا چو رويت در نظر بود
ز يك يك بندِ تو دل بيخبر بود
كنون چون ديده آمد بنده بندت
شدم چون بند بندت مستمندت
مرا از عشق رويت جان همي سوخت
كنون صد آتش ديگر برافروخت
چو يك يك بندت آمد دلنوازم
كنون من با كدامين عشق بازم
دلا معشوق را در جان نشان تو
نثارش كن ز چشم دُر فشان تو
چو او بنشست بر تخت دل تو
بينداخت آن همه رخت دل تو
تو از شادي او از جاي ميرو
گهي بر سر گهي بر پاي ميرو
تماشا مي‌كن و مي‌خور جهاني
كه تو خوردي جهاني هر زماني
ولي گر خلق گرد آيد هزاران
كنند از جهل بر تو تيرباران
چو معشوق تو با تو در حضورست
اگر آهي كني از كار دورست


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد