(۷) حكايت شيخ بايزيد و آن قلّاش كه او را حدّ مي‬زدند

۳۸ بازديد


بكاري بايزيد عالم افروز
بصرّافان گذر مي‌رد يك روز
يكي قلاش را در پيش ره ديد
ز سر تا پاي او غرق گنه ديد
چنان مي‌زد كسي حدّش بغايت
كه خون مي‌ريخت بي‌حدّ و نهايت
دران سختي نمي‌كرد آه قلّاش
كه مي‌خنديد و پس مي‌گفت اي كاش
كه دايم همچنينم مي‌زدندي
به تيغ آتشينم مي‌زدندي
چنان زان رند شيخ دين عجب ماند
كه در آن جايگه تا وقتِ شب ماند
چو آخر حدِّ او آمد بانجام
ازو پرسيد پنهان پير بسطام
كه چندين زخم خورده خون برفته
تو چون گل مانده خندان و شكفته
نه آهي كرده نه اشكي فشانده
منم در كارِ تو حيران بمانده
مرا آگاه كن تا سرِّ اين چيست
كه در محنت توان خوش خوش چنين زيست
چنين گفت آن زمان قلّاش مهجور
كه بود اي شيخ معشوق من از دور
ستاده بود جائي بر كناره
نبودش هيچ كاري جز نظاره
چو من مي‌ديدمش استاده در راه
نبودم آن زمان از درد آگاه
مرا آن لحظه گر صد زخم بودي
بچشمم چشم زخمي كي نمودي
ستاده بهرِ من معشوق بر پاي
چگونه من نباشم پاي بر جاي
چو بشنود اين سخن مرد يگانه
ز چشمش گشت سَيل خون روانه
بدل مي‌گفت اي پير سيه روز
ازين قلّاش راه دين بياموز
همه كار تو در دين باژگونه ست
ببين تا خود تو چوني او چگونه‌ست
ترا زين رند دين مي‌بايد آموخت
گر آموزي چنين مي‌بايد آموخت
بسي باشد كه در دين اهلِ تسليم
ز كمتر بندهٔ گيرند تعليم


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد