دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۰۵ ۳۶ بازديد
مگر ابن المبارك بامدادي
بره ميرفت برفي بود و بادي
غلامي ديد يك پيراهن او را
كه ميلرزيد از سرما تن او را
بدو گفتا چرا با خواجه اين راز
نگوئي تا ترا جامه كند ساز
غلامك گفت من با خواجهٔ خويش
چه گويم چون مرا بيند كم و پيش
چو او ميبيندم روشن چه گويم
چو او به داند از من من چه جويم
چو بشنيد اين سخن ابن المبارك
برآمد آتش از جانش بتارك
بزد يك نعره و بيهوش افتاد
چنان گويا كسي خاموش افتاد
زبان بگشاد چون با خويش آمد
كه ما را رهبري در پيش آمد
الا اي راه بينان حقيقت
درآموزيد ازين هندو طريقت
كه ميداند كه در هر سينهٔ چيست
ز چندين خلق داغش بر دل كيست
دلي كز داغ او آگاه گردد
رهش در يك نفس كوتاه گردد
كه هر دل را كه از داغش نشانست
بيك دم پاي كوبان جان فشانست
چنان كان حبشي ازداغش خبر يافت
بيك دم عمر ضايع كرده دريافت
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد