(۳) حكايت شبلي با آن جوان در باديه

مشاور شركت بيمه پارسيان

(۳) حكايت شبلي با آن جوان در باديه

۳۵ بازديد


مگر شبلي چو شمعي سر بسر سوز
براهِ باديه مي‌رفت يك روز
جواني ديد همچون شمعِ مجلس
بدست آورده شاخي چند نرگس
قصَب بر سر يكي نعلين در پاي
خرامان با لباسي مجلس آراي
قدم مي‌زد بزيبائي و نازي
چو كبكي كو بوَد ايمن ز بازي
بر او رفت شبلي از سر مهر
بدو گفت اي جوان مشتري چهر
چنين گرم از كجا رفتي چنين شاد
جوان ماه رو گفتش ز بغداد
برون رفتم از آنجا صبحگاهي
كنون در پيش دارم سخت راهي
دو ساعت بود از بُنگاه رفته
برآمد پنج روز از راه رفته
چو شد القصّه شبلي تا حرمگاه
يكي را ديد مست افتاده در راه
سته گشته ضعيف و ناتوان هم
دلش رفته ز دست و بيمِ جان هم
حكاية كرد شبلي نزد ياران
كه چون ديد او مرا آهسته نالان
مرا از پيشِ كعبه داد آواز
كه اي بوبكر ميداني مرا باز
من آن نازك تن تازه جوانم
كه ديدي در فلان جائي چنانم
مرا با صد هزاران ناز و اعزاز
به پيش خويش خواند و كرد دَر باز
بهر ساعت مرا گنجي دگر داد
بهر دم آنچه جستم بيشتر داد
كنون چون آمدم با خود بيكبار
بگردانيد بر فرقم چو پرگار
دلم خون كرد و آتش در من انداخت
ز صحن گلشنم درگلخن انداخت
به بيماري و فقرم مبتلا كرد
ز گردونم بيك ساعت جدا كرد
نه دل ماند و نه دنيا و نه دينم
چنين كامروز مي‌بيني چنينم
ازو پرسيد شبلي كاي جوانمرد
چنين كت امر مي‌آيد چنان گرد
جوابش داد كاي شيخ يگانه
كرا اين برگ باشد جاودانه
نمي‌دانم من مست اين معمّا
كه مي‌گويد تو باشي جمله يا ما
ازان مي‌سوزم و زان مي‌گدازم
كه موئي در نمي‌گنجد چه سازم
تو خود در پيشِ چشم خود نشستي
ز پيش چشم خود برخيز و رستي
فرستادند بهرِ سودت اينجا
نديدم سود جز نابودت اينجا
چو بهره از همه چيزيت هيچست
همه قسمت ز چندين پيچ پيچست
اگر تو ره روي عمري بسوزي
كه جز هيچت نخواهد بود روزي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد