(۵) حكايت ديوانه كه رازي با حق گفت

مشاور شركت بيمه پارسيان

(۵) حكايت ديوانه كه رازي با حق گفت

۳۴ بازديد


يكي ديوانهٔ كو بود در بند
بلب مي‌گفت رازي با خداوند
يكي بر لب نهادش گوش حالي
كه تا واقف شود زان سرِّ عالي
بحق مي‌گفت: اين ديوانهٔ تو
كه بود او مدّتي هم خانهٔ تو
چو در خانه نگنجيدي تو با او
كه در خانه تو مي‌بايست يا او
بحكم تو كنون زين خانه رفتم
چو توهستي من ديوانه رفتم
درين مذهب كه جز اين هيچ ره نيست
بتركه ما و من شرك و گنه نيست
برون آ اي پسر زين خانهٔ تنگ
كه بار تو گرانست و خرت لنگ
ازينجا رخت سوي لامكان كش
بُراق عشق را در زيرِ ران كش
كه بار عشق را جان بارگيرست
ولي ميدان خلدش ناگزيرست
ملازم باش اين در راه كه ناگاه
بقرب خويشتن خاصت كند شاه
حضور تست اصل تو و گر هيچ
حضور تو همي بايد دگر هيچ
اگر تو حاضر درگاه گردي
ز مقبولان قرب شاه گردي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد