دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۰۵ ۳۴ بازديد
اياز سيمبر در خواب خوش بود
دلش چون ديده يك ساعت بياسود
ببالين آمدش محمودِ غازي
كه بود اندر سر او سرفرازي
ز خواب خوش نكردش هيچ بيدار
هزارش بوسه زد بر هر دو رخسار
چو فارغ شد ز كار بوسه آن شاه
همي ماليد پايش تا سحرگاه
بآخر چون زخواب خوش درآمد
ز شرم شاه چون آتش برآمد
چو شاهش ديد گفت اي حسنت افزون
چو تو باز آمدي من رفتم اكنون
دران ساعت كه تو بيخويش بودي
زهر وصفت كه گويم بيش بودي
دران ساعت كه ديدم جان فزايت
نبودي تو كه من بودم بجايت
چو با خويش آمدي محبوب گم شد
چو تو طالب شدي مطلوب گم شد
مباش اي دوست تا محبوب باشي
كه گر باشي بخود محجوب باشي
ز خود بگذر كه بي خود جمله مائي
چو بيخود خوش تري با خود چرائي
چو معدومي همه موجود باشي
چو بر هيچي همه محمود باشي
همي تا با خودي از تو نگويند
ولي تا بيخودي جز تو نجويند
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد