(۹) حكايت ماه و شوق او با آفتاب

مشاور شركت بيمه پارسيان

(۹) حكايت ماه و شوق او با آفتاب

۳۶ بازديد


قمر گفتا كه من در عشق خورشيد
جهان پُر نور خواهم كرد جاويد
بدو گفتند اگر هستي درين راست
شبانروزي بتگ مي‌بايدت خاست
كه تا در وي رسي و چون رسيدي
درو فاني شوي در ناپديدي
بسوزي آن زمان تحت الشُعاعش
وجودت خفض گردد زارتفاعش
چو ازتحت الشعاع آئي پديدار
شود خلقي جمالت را خريدار
بانگشتت بيكديگر نمايند
بديدارت نظرها برگشايند
چه افتادست تا نوري بيك بار
ز پيش نور مي‌آيد پديدار
يكي سرگشته فاني گشته بي باك
هويدا شد ز جرم باقي خاك
يكي خود سوخته تحت الشعاعي
وصالي يافت بعد از انقطاعي
شب دو گفته با چندان جمالش
مدد گيرد ز نقصان هلالش
چو اين شب خويش آرايد يقينست
بدو كس ننگرد كو خويش بينست
ولي هر گه كه بيني چون خلالش
درو بينند يعني در هلالش
تو تا هستي خود در پيش داري
بلاي جاودان با خويش داري
ز چرك شركت آنگه دل بگيرد
كه دل در بيخودي منزل بگيرد
زشير شرك اگر خويت شود باز
بلوغت افتد از توحيد آغاز


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد