(۱۰) حكايت بايزيد با آن مرد سائل كه او را در خواب ديد

۳۶ بازديد


شبي در خواب ديد آن مرد بيدار
كه ناگه بايزيد آمد پديدار
بدو گفتا كه اي شيخ زمانه
چه گفتي با خداوند يگانه
چنين گفت او كه امر آمد ز درگاه
كه اي سالك چه آورديم از راه
بحق گفتم كه آوردم گناهت
ولي شركت نياوردم ز راهت
بدنيا خورده بودم شربتي شير
شبم درد شكم آمد گلوگير
چو آن شب درد را آهنگ جان خاست
بدل گفتم چو خوردم شير ازان خاست
حقم گفتا كه مي‌گوئي كه از راه
ترا شركي نياوردم بدرگاه
بدين زودي فراموشت شد اي پير
كه آوردي نو شرك آخر دران شير
چو تو از شرك درد از شير ديدي
خطي در دفتر وحدت كشيدي
مكن دعوي وحدت آشكاره
كه تو از شرك هستي شيرخواره
كجا بويد گل توحيد جانت
كه بوي شرك آيد از دهانت
تو وقتي در حقيقت بالغ آئي
كه پاك از شير خوردن فارغ آئي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد