(۱) حكايت اسكندر رومي با مرد فرزانه

مشاور شركت بيمه پارسيان

(۱) حكايت اسكندر رومي با مرد فرزانه

۳۸ بازديد


رسيد اسكندر رومي بجائي
طلب مي‌كرد از آنجا آشنائي
كه تا چيزي ز حكمت ياد گيرد
ز شاگردي يكي اُستاد گيرد
رهت علمست اگر شاه جهاني
تو ذوالقرنين گردي گر بداني
بدو گفتند اينجا هست مردي
كه در دين نيست او را هم نبردي
گروهي مردمش ديوانه خوانند
گروهي كامل و مردانه دانند
وطن گه بر در دروازه دارد
به عزلت در جهان آوازه دارد
سكندر كس فرستاد و بخواندش
كسي كانجا شد القصّه براندش
بدو گفتا رسول شه كه برخيز
ملك مي‌خواندت منشين و مستيز
اجابت كن چه گر بر تو گرانست
كه ذوالقرنين سلطان جهانست
زبان بگشاد آن مرد يگانه
كه من آزادم از شاه زمانه
كه آن كس را كه شاهت بندهٔ اوست
خداوندش منم كي دارمش دوست
شهت از بندگان بندهٔ ماست
نبايد رفت پيش او مرا راست
رسول آمد بداد ازمرد پيغام
بخشم آمد ازو شاه نكونام
پس آنگه گفت يا ديوانه مرديست
و يا از جاهلي بيگاه مرديست
چو من هم بنده‌ام حق را و هم دوست
كه گويد حق تعالي بندهٔ اوست
نيارد خواند نه شاه و نه درويش
مرا از بندگان بندهٔ خويش
بر او رفت و كرد آنگه سلامش
جوابي داد درخورد مقامش
شهش گفتا چرا گر كارداني
مرا از بندگان بنده خواني
جوابش داد مرد و گفت اي شاه
بزير پاي كردي عالمي راه
كه تا بر آبِ حيوان دست يابي
نميري زندگي پيوست يابي
كنون اين را امل گويند اي شاه
ترا چون بندگان افكنده در راه
بهم آوردهٔ صد دست لشگر
كه تا مالك شوي بر هفت كشور
كنون اين حرص باشد گر بداني
كه او را بندهٔ بسته مياني
چو در حرص و امل افكندهٔ تن
خداوند تو آمد بندهٔ من
چو از حرص و امل درّنده باشي
به پيش بندهٔ من بنده باشي
امل چون شاخ زد جاويد امان خواست
ز تو آب حيات از بهرِ آن خواست
ولي حرصت جهان مي‌خواست ازتو
سپه چندين ازان مي‌خواست از تو
كسي كو طالب جان و جهانست
اگر جان و جهانش نيست زانست
چو برجان و جهان خويش لرزي
بر جان و جهان پس هيچ نرزي
جهان و جان ترا بس جاوداني
چو تو نه مرد اين جان وجهاني
زدو چشم سكندر خون روان شد
دلش مي‌گفت ازين غم خون توان شد
سكندر گفت او ديوانهٔ نيست
كه عاقل‌تر ازو فرزانهٔ نيست
بسا راحت كه آمد زو بروحم
تمامست از سفر اين يك فتوحم
ز بيم مرگ آب زندگاني
سكندر جُست و مُرد اندر جواني
چه پرسي قصّهٔ سدّ سكندر
توئي هم سدِّ خويش از خويش بگذر
وجود تو ترا سديست در پيش
تو پيوسته دران سد مانده در خويش
توئي در سدِّ خود ياجوج و ماجوج
كه طوق گردنت سدّيست چون عُوج
تو گر برگيري از پيش اين تُتُق را
چو عوج بن عُنُق طَوق عُنُق را
اگر آزاد كردي گردن خويش
برستي زين همه غم خوردن خويش
وگرنه صد هزاران پرده بيني
درون پرده جان مرده بيني
وگر خواهي كز آتش بگذري تو
بآتش گاهِ دنيا ننگري تو
اگر موئي خيانت كرده باشي
بكوهي آتشين در پرده باشي
چو بر آتش گذشتن عين راهست
چه پرسي گر سياوش بي‌گناهست
ترا گر حق محابا مي‌نكردي
بيك نفست تقاضا مي‌نكردي
نگونساري مردم از محاباست
محابا گر نبودي كژ شدي راست
ترا چندين بلا در پيش آخر
چه مي‌خواهي بگو از خويش آخر
جهاني خصم گرد آوردهٔ تو
بترس از مرگ آخر مردهٔ تو


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد