(۴) حكايت سلطان محمود با آن مرد كه همنام او بود

۳۴ بازديد


مگر محمود مي‌شد با سپاهي
ز هامون تا بگردون پايگاهي
سپه مي‌راند هر سوئي شتابان
كه تا صيدي بيابد در بيابان
خميده پشت پيري ديد غمناك
برهنه پاي و سر با روي پُر خاك
درمنه مي‌كشيد و آه مي‌كرد
ميان خار خود را راه مي‌كرد
شه آمد پيشش و گفت اي گرامي
زبان بگشاي و بر گو تا چه نامي
چنين گفتا كه من محمود نامم
چو هم نام تو ام اين خود تمامم
شهش گفتا كه ماندم در شكي من
تو يك محمود باشي و يكي من
تو يك محمود و من محمودِ ديگر
كجا باشيم ما هر دو برابر
جوابش داد پير و گفت اي شاه
همي چون هر دو برخيزيم از راه
رويم اول دو گز زينجا فروتر
بمحمودي شويم آنگه برابر
برابر گر نيم با تو كه خُردم
برابر گردم آن ساعت كه مردم
تو خوش بر تخت رَوكين نيلگون سقف
كند از چوبِ تختت تختهٔ وقف
چه خواهي كرد ملكي درجهاني
كه نتواني كه خوش باشي زماني
بنتواني شدن تنها براهي
نه كارت راست آيد بي سپاهي
نه هم بي چاشني گيري خوري آب
نه شب بي پاسباني آيدت خواب
غم ملكي چرا چندان خوري تو
كه نتواني كه در وي نان خوري تو
اگر همچون كيانت تختِ عاجست
وگر برتر ز نوشروانت تاجست
نصيبت زان چنان تاجي و تختي
نخواهد بود الّا خاك لختي
چه ملكست اين و تو چه پادشائي
كه با مير اجل برمي نيائي
اگر يك گِرده هر روزت تمامست
چو تو دو گرده مي‌جوئي حرامست


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد