(۶) حكايت حكيم با ذوالقرنين

مشاور شركت بيمه پارسيان

(۶) حكايت حكيم با ذوالقرنين

۳۵ بازديد


حكيمي ديد ذوالقرنين در راه
بذوالقرنين گفت آن مردِ درگاه
كه آخر گرد عالم چند گَردي
كه عالم جمله پُر آشوب كردي
سكندر گفت نيمي از اقاليم
نهادم راست باقي ماند يك نيم
كنون من مي‌روم عزم من اين راست
كه تا آن نيمهٔ ديگر كنم راست
حكيمش گفت نيست اين داد دادن
ترا رگ راست مي‌بايد نهادن
چو مي‌داني كه بر مي‌بايدت خاست
بنه رگ راست، چون عالم نهي راست؟
كه تو گر في المَثَل شير نبردي
چو راه گور گيري مور گردي
چو در دنيا ترا اندك قرارست
ولي درگور سالي صد هزارست
بدنيا در چرا كاشانه سازي
كه هم در گور به گر خانه سازي
چو كِسري گر كني طاق دلارام
ز كَسري جبر نپذيرد سر انجام
نمي‌بيني كه اينها كاخترانند
چه گر بر فرقِ گردون خانه دانند
همه سرگشته مي‌گردند در سوز
ازين خانه بدان خانه شب و روز؟
چو مي‌بينند كان جز دامشان نيست
دمي در خانهٔ آرامشان نيست
اگرچه شاهِ عالي ذات گردند
ولي در خانهٔ هم مات گردند
تو هم گر خانهٔ سازي درين راه
درو ميري چو كِرم پيله ناگاه
بسي بارست اي ديوانه بر تو
فرود آيد بآخر خانه بر تو
مشو دلشاد از كاشانهٔ خويش
مكن دل تنگ از ويرانهٔ خويش
كه نه دلتنگ ماني تو نه شادي
كه هم اين بگذرد هم آن چو بادي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد