(۷) حكايت پادشاه و انگشتري

مشاور شركت بيمه پارسيان

(۷) حكايت پادشاه و انگشتري

۵۳ بازديد


جهان را پادشاهي پاك دين بود
كه ملك عالمش زير نگين بود
نبودش در همه عالم نظيري
كه بودش از همه عالم گزيري
سواد ملكش از مه تا بماهي
ز شرقش تا بغربش پادشاهي
حكيماني كه پيش شاه بودند
كه اجري خوارهٔ درگاه بودند
چنين گفت اي عجب روزي بايشان
كه حالي مي‌رود بر من پريشان
دلم را آرزوئي بس عجب خاست
نمي‌دانم كه اين از چه سبب خاست
مرا سازيد يك انگشتري پاك
كه هر وقتي كه باشم نيك غمناك
چو در وي بنگرم دلشاد گردم
ز دست تُركِ غم آزاد گردم
وگر دلشاد گردم نيز از بخت
چو در وي بنگرم غمگين شوم سخت
حكيمان زو امان جستند يك چند
نشستند آن بزرگان خردمند
بسي انديشه و فكرت بكردند
بسي خونابه حسرت بخوردند
بآخر اتّفاقي جزم كردند
بيك ره برنگيني عزم كردند
كه بنگارند بر وي اين رقم زود
كه آخر بگذرد اين نيز هم زود
چو ملك اين جهان ملكي روندست
بملك آن جهان شد هر كه زندست
اگر آن ملك خواهي اين فدا كن
بابراهيمِ ادهم اقتدا كن


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد