(۸) حكايت ابراهيم ادهم با خضر عليه السلام

۳۴ بازديد


نشسته بود ابراهيمِ ادهم
پس و پيشش غلامان دست بر هم
يكي تاج مرصّع بر سر او
بغلطاقي مغرّق در بر او
درآمد خضر بي فرمان در ايوان
بصورة چون يكي مرد شُتُربان
غلامان را ز بيمش دم فرو شد
كسي كو را بديد از هم فرو شد
چو ابرهيم او را ديد ناگاه
بدو گفتا كِه دادت اي گدا راه؟
خضر گفتا كه نبوَد جايم اينجا؟
رباطيست اين، فرو مي‌آيم اينجا
زبان بگشاد ابراهيمِ ادهم
كه هست اين قصرِ سلطان معظّم
رباطش از چه مي‌خواني تو غافل
مگر ديوانهٔ اي مردِ عاقل
زبان بگشاد خضر و گفت اي شاه
كرا بودست اوّل اين وطنگاه
چنين گفت او كه اوّل راه اينجا
فلاني بود دايم شاه اينجا
ز بعد او فلاني پس فلاني
كنون اينجا منم شاه جهاني
خضر گفتش كه گر شه را خبر نيست
رباط اينست و بس، چيزي دگر نيست
چو مي‌آيند و مي‌گذرند پيوست
نشستن در رباطي چون دهد دست؟
چو پيش از تو بسي شاهان گذشتند
نكو خواهان و بد خواهان گذشتند
ترا هم نيز جان خواهان درآيند
وزين كهنه رباطت در ربايند
درين كهنه رباط آسودنت چيست
نه زينجائي تو، اينجا بودنت چيست
چو ابراهيم اين بشنيد در گشت
چو گوئي زين سخن زير و زبر گشت
روان شد خضر و او از پي دوان شد
ز دام خضر بيرون كي توان شد
بسي سوگند دادش كاي جوانمرد
قبولم كن كنون گر مي‌توان كرد
چو تخمي در دلم كِشتي نهاني
كنون آبي بده اي زندگاني
بگفت اين وز قفاي او روان شد
كه تا مردي ز مردان جهان شد
رباط كهنهٔ دنيا برانداخت
جهانداري بدرويشي درانداخت
بزرگاني كه سِرّ فقر ديدند
بملك نقد درويشي خريدند
ز نقش پادشائي باز رستند
بمعني از گدائي باز رستند
كه گرچه ملكِ دُنيي پادشائيست
ولي چون بنگري اصلش گدائيست


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد