(۱۰) حكايت سنجر كه پيش ركن الدين اكّاف رفت

۳۵ بازديد


مگر شد سنجر پاكيزه اوصاف
بخلوة پيشِ ركن الدينِ اكّاف
زبان بگشاد شيخ و گفت آنگاه
كزين شاهي نيايد ننگت اي شاه؟
كه هرگز پير زالي پُر نيازي
نسازد خويشتن را پي پيازي
كه تا زان پي پياز آن زن زال
بنستاني تو چيزي در همه حال
شهش گفتا كه شيخا من ندانم
كه چون از پي پيازي مي‌ستانم
چنين گفت او كه زالي ناتواني
بخون دل بريسيد ريسماني
چو بفروشد باندك سيم اي شاه
خرد پيه و پياز و هيزم آنگاه
هم از بازار ترّه مي‌ستاني
هم از هيزم هم پِي، مي نداني؟
ز يك يك بُز مواشي مي‌بخواهي
گدائي بِه بسي زين پادشاهي
شه آفاق نقد خويشتن يافت
ز كوة از پي پياز پيرزن يافت
دل سنجر ازان تشوير خون شد
ببخشيد از سر ناز و برون شد
گدا در راهِ او چون پادشاهست
شه دنيا گداي خاك راهست
گداي راهِ او با هيچ در دست
بدان ماند كه در دستش همه هست
شهي كورا هزاران گنج كم نيست
بدان ماند كه نقدش يك درم نيست
درين ره سيم و زر حرمت ندارد
كه حرمت جز قوي همّت ندارد
براي يك درم درمانده باشد
ولي دست ازجهان افشانده باشد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد