(۱۲) حكايت سلطان محمود با پيرزن

مشاور شركت بيمه پارسيان

(۱۲) حكايت سلطان محمود با پيرزن

۴۱ بازديد


مگر يك روز محمود نكو روي
ز لشكر اوفتاده بود يك سوي
بره در پيشش آمد پيرزالي
عصائي چون الف قدّي چو دالي
يكي انبان بگردن برنهاده
كه سوي آسيا مي‌شد پياده
شهش گفتا چو در تو زور و تگ نيست
كه در انبان رگست و در تو رگ نيست
بيار انبان چو سر محكم ببستي
به پيش اسبِ من نِه باز رستي
نهاد آن پيرزن انبانش در پيش
چو بادي شد روان يك رانش از پيش
چو پيشي يافت اسب شاه ازان زال
زبان بگشاد وشه را گفت در حال
كه گر با من نه اِستي اي شه امروز
نه اِستم با تو من فردا در آن سوز
چو اَبرَش گرم كردي در دويدن
كه در گرد تو مي نتوان رسيدن
اگر فردا بسي مركب بتازي
تو هم در گردِ من نرسي چه سازي
مكن امروز اين تعجيل اي شاه
كه تا فردا بهم باشيم در راه
شه از گفتارِ آن زن خون فشان شد
عنان بر تافت با او هم عنان شد
اگر درس وفا تعليق داري
چو محمودت دهد توفيق ياري
كَرَم اينست و عهد اين و وفا اين
نكوكاري و تسليم و رضا اين
اگر زين نافه هرگز بوي بردي
ز نُه چوگانِ گردون گوي بردي
وگر نه اوفتادي در ندامت
كه هرگز برنخيزي تا قيامت
تو اي مرد گدا احسان درآموز
گدائي از چينن سلطان درآموز


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد