(۳) حكايت مأمون خليفه با غلام

مشاور شركت بيمه پارسيان

(۳) حكايت مأمون خليفه با غلام

۳۴ بازديد


غلامي داشت مأمون خليفه
كزو مهمل نماندي يك لطيفه
چو خورشيدي به نيكوئي جمالش
خلايق جمله مايل بر وصالش
خَم زلفش كه دام عنبرين داشت
همه هندوستان در زير چين داشت
بلي گر زلفِ او در چين نبودي
نثارش نافهٔ مشكين نبودي
چه گويم ز ابروي همچون كمانش
كه زاغي بود زلف دلستانش
ز عشق ثُقبهٔ لعلش ز لولو
هزاران ثُقبه در دل مانده هر سو
در آن ثُقبه چرا و چون نگنجد
كه از تنگي نَفَس بيرون نگنجد
ز ديري گه مگر مي‌خواست مأمون
كه آيد آن غلام از پوست بيرون
كه تا مأمون بداند كان پري چهر
قدم چون مي‌زند با شاه در مهر
دلش در مهر مامونست يا نه
ز خطّ عهد بيرونست يا نه
بمعشوقي وفاي عشق دارد
باستحقاق جاي عشق دارد
مگر قومي دلي پُر درد و پُر سوز
به بغداد آمدند از بصره فرياد
كامير المؤمنين ما را دهد داد
كه ماراست از امير بصره فرياد
نه چندان ظلم كرد و ما كشيديم
كه ديديم از كسي يا ما شنيديم
اگر نستاني از وي داد ما تو
مشوّش گردي از فريادِ ما تو
نهان آن قوم را فرمود مأمون
كه خواهيد اين غلامم را هم اكنون
مگر او در پذيرد اين اميري
كند زين پس شما را دستگيري
ز شه درخواستند آن قوم آنگاه
كه ما را اين غلامت گر بود شاه
همه از حكم او دلشاد گرديم
ز ظلم آن امير آزاد گرديم
نگه كرد آن زمان سوي غلام او
كه تا در عهد عشق آيد تمام او
غلام سيمبر را گفت مأمون
درين منصب چه مي‌گوئي تو اكنون
اگر مركب سوي آن خطه راني
خطي بنويسمت در پهلواني
غلم آنجايگه مي‌بود خاموش
دلش آمد ز شوق بصره در جوش
بدانست آن زمان مأمون كه آن ماه
بغايت فارغست از عشقِ آن شاه
دل مأمون ازان دلبر بگرديد
ز كار آن نگارش سر بگرديد
ز عشق او پشيماني برآورد
وز آن حاصل پريشاني برآورد
بدل مي‌گفت عشق من غلط بود
چه دانستم كه معشوقي سقط بود؟
بدست خويشتن در جاي خالي
بعامل نامهٔ بنوشت حالي
كه چون آيد غلام من بآنجا
خطي آرد بنام خود بر آنجا
چنان بايد كه كوي شهر و بازار
همه بصره بيارائي بيكبار
جُلاب آريد و در وي زهر آنگاه
برو ريزيد و برگيريدش از راه
منادي گر زهر سو برنشانيد
كه مي‌گويند واسپش مي‌دوانيد
كه هركش بر مَلِك مُلك اختيارست
سزاي او بتر زين صد هزارست
چو حق از بهر خويشت آفريدست
براي قربِ خويشت آوريدست
بنگذارد تو مرد بي خبر را
كه باشي يك نَفَس چيزي دگر را
وگر بگذاردت كارت فتادست
كه صاعي خفيه در بارت نهادست
چرا مي‌آيد اين رفتن گرانت
كه مي‌گويد خداوند جهانت
كه گر آئي به پيش من رونده
باستقبالت آيم من دونده
خدا مي‌خواندت تو خفته آخر
چرا مي‌پائي اي آشفته آخر
كم از اشتر نهٔ اي مردِ درگاه
كه بر بانگ درائي مي‌رود راه


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد