(۶) حكايت پير خالو سرخسي

مشاور شركت بيمه پارسيان

(۶) حكايت پير خالو سرخسي

۳۴ بازديد


سرخسي بود پيري خالوش نام
بسي بردي بسر با خضر ايّام
مگر جائي جواني گرم رَو بود
كه او نو بود و جانش نيز نو بود
دلي بود از حقيقت غرق نورش
نبودي هيچ كاري جز حضورش
خضر مي‌شد بر آن پيرِ درويش
بره بر آن جوان را برد با خويش
جوان بنشست و پير از بهر ياري
بدو گفت اي جوان تو در چه كاري
جوان گفتش جوان اينجا كدامست
كه اكنون قربِ ده سال تمامست
كه تا من لحظهٔ ز انديشهٔ دوست
نه از مغزم خبر دارم نه از پوست
چو بشنيد اين سخن زو پير دانا
بدو گفت اي جوانمرد توانا
مرا انديشه كردن زو محالست
من اين دانم كه اكنون شَست سالست
كه تا دايم چنان در عَيب خويشم
كه يكدم نر نمي‌خيزد ز پيشم
چو خود را جمله ننگ و عيب بينم
چگونه در نجاست غيب بينم
مرا اين گر نكو و گر نكو نيست
دمي از ننگ خود پرواي او نيست
اگر مبرز بپردازم ز مردار
روا باشد كه يار آيد پديدار
وليكن با چنين مردار در بر
نيايد دولت اين كار در بر
اگر پاكيت بايد پاك گردي
وگرنه خون خوري در خاك گردي
چه خواهي كرد آخر اين رياست
چو خورشيدي كه تابد بر نجاست
نخستين پاك گرد آنگاه بنگر
مرو بر جهل، چاه و راه بنگر
كسي كو در نجاست مشك جويد
ميان بحر خاك خشك جويد
جوان را اين سخن در دل چنان شد
كه گفتي از دلش زان ننگ جان شد
بلرزيد و بغرّيد و نگون گشت
چنان شد كين چنين سرگشته خون گشت
خضر گفتش كه اي پير دلفروز
مزن او را بدين تيغ جگرسوز
كه اين كار بزرگان جهانست
نه كار نازنينان جوانست
بلا شك مست را بايد امان داد
كمان بر قوّت بازو توان داد
تو اين دم مست عشق دلنوازي
گهي سرمست و گاهي سرفرازي
مئي بايد ز مخموران خاصت
كه تا از خود دهد كلّي خلاصت
همي هرچت كند از خويشتن دور
مي تو آن بوَد نه آبِ انگور
كسي چون مستئي يابد برو دست
چنانداند كه فاني گشت هر هست
چو از مستي فنا بشناختي باز
تو مستي در فنا سر بر ميفراز


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد