(۷) حكايت شيخ يحيي معاذ با بايزيد رحمهما الله

۳۵ بازديد


ز يحيي بن المعاذ آن شمعِ اسلام
خطي آمد به سوي پيرِ بسطام
كه شيخ دين چه مي‌گويد در آنكس
كه خورد او شربتي پاك مقدّس
كه سي سالست تا ليل و نهارش
سري بودست بگرفته خمارش
رسيد از بايزيد او را جوابي
كه اينجا هست مردي را شرابي
كه دريا و زمين و عرش و كرسي
بيكدم خورد، ازو ديگر چه پرسي
هنوزش نعرهٔ هَل مِن مَزيدست
گر او را مي‌نداني بايزيدست
چرا ناخورده مَي از دست رفتي
كه هشيار آمدي و مست رفتي
بسي خود را تهي دستي نمائي
كه ازجام تهي مستي نمائي
هزاران بحر نقد اين جهانست
سراسر پر براي خاص جانست
چو اينجا مست از يك مَي توان شد
بدريا نوش كردن كي توان شد
اگر تو مستِ عشق دلفروزي
بيك فرمان بميري و بسوزي
وگرنه، مستِ خويشي همچو مستان
بره رفتن چه برخيزد ز مستان
بفرمان رَو اگر داري مقامي
كه گر مستي نياري رفت گامي
كه هر عاشق كه بر فرمان نباشد
اگر دردش بوَد درمان نباشد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد