(۸) حكايت شيخ علي رودباري

مشاور شركت بيمه پارسيان

(۸) حكايت شيخ علي رودباري

۳۵ بازديد


چنين گفتند جمعي هم دياري
ز لفظ بوعليّ رودباري
كه در حمّام رفتم من يكي روز
جواني تازه ديدم بس دلفروز
برخساره چو ماه آسمان بود
به بالا همچو سرو بوستان بود
سر زلفش بپاي افكنده ديدم
بروي او جهاني زنده ديدم
چو خورشيد رخش تابنده گشتي
نگشتي آسمان تا بنده گشتي
بزلفش صد هزاران پيچ بودي
اگر بودي درو جان هيچ بودي
نظر مي‌خواند بر رويش ز دو عَين
بلا و رنج خود چون از صحيحَين
ولي دل گفت ازان دو چشم بيمار
صحيحت كي شود اين رنج و تيمار
چو بيماريش در عَين اوفتادست
صحيحَينم سقيمَين اوفتادست
بجان و دل خطش را خط روان بود
بلي باشد روان چون روي آن بود
خطش سر سبزي باغ ارم داشت
لب او سرخ روئي نيز هم داشت
بدندان استخواني لُولُوَش بود
كه مرواريد كمتر هندوش بود
بكش آورده پاي آن سيم اندام
نشسته از تكبّر سوي حمّام
يكي صوفي بخدمت ايستاده
نظر بر روي آن برنا گشاده
زماني بر سرش مي‌ريخت آبي
زماني سرد مي كردش شرابي
گهي دست و قفاي او بماليد
گهي بر سنگ پاي او بماليد
چو شد از شوخ پاك آن سيم اندام
چو خورشيدي برون آمد ز حمّام
دويد آن صوفي و او را درآورد
براي خشك كردن ميزر آورد
مصلّي نماز آنگاه خرسند
بزير پاي آن دلخواه بفكند
پس آنگه جامه اندر بر فكندش
بخور عود در مجمر فكندش
گلاب آورد و پس بر روي او ريخت
ذريره بر شكنج موي او بيخت
بزودي باد بيزن هم روان كرد
چو بادي بر سر آن گل فشان كرد
اگرچه خدمتش هر دم فزون بود
ولي درچشمِ آن زيبا زبون بود
زبان بگشاد صوفي گفت اي ماه
چه مي‌خواهي تو زين صوفي گمراه
چه بايد تا پسندت آيد از من
بگو كين خشم چندت آيد از من
بمن مي ننگري از ناز هرگز
چه سازد با تو اين مسكين عاجز
چو از صوفي پسر بشنيد اين راز
بدو گفتا بمير ورستي از ناز
چو بشنيد اين سخن صوفي ازان ماه
يكي آهي بكرد و مرد ناگاه
چنان مُرد از كمال عشق زود او
كه گفتي در جهان هرگز نبود او
تو گر نتواني اي مسكين چنين رفت
چگونه خواهي اندر آن زمين رفت
اگر تو اين چنين مُردي برستي
وگرنه تا قيامت پاي بستي
بآخر بوعلي او را كفن ساخت
وز آنجا رفت و كار خويشتن ساخت
مگر مي‌رفت روزي بوعلي خوش
ميان باديه تنها چو آتش
جوان را ديد با دلقي جگر خون
رخي چون زعفران حالي دگرگون
بر شيخ آمد و گفت آن جوانم
كه از دعوي كُشنده آن فلانم
بكُشتم آن چنان مردي قوي را
چنين گشتم كنون از بدخوئي را
كنون عهديست با حق اين جوان را
كه هر سالي كند حجّي فلان را
براي او كنم حجّي پياده
دگر بر گورِ او باشم فتاده
دريغا مرد زرّ و زور بودم
كمال او نديدم كور بودم
كنون هر دم ازان دردم دريغست
شبانروزي ازان مردم دريغست
اگر تو ذرّهٔ داري ازين درد
زمان عشق بازي اين چنين گرد
چه مي‌گويم تو چه مرد نبردي
كه تو در عاشق نه زن نه مردي
درين مجلس نياري جمع مُردن
مگو دل سوخته چون شمع مُردن
ز پيش خويشتن بر بايدت خاست
نيايد عاشقي با عافيت راست


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد