دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۰۴ ۳۴ بازديد
مگر سلطان دين محمود پيروز
اياز خويش را پرسيد يك روز
كه از چه رشك آيد در جهانت
جوابي راست خواهم زين ميانت
چنين گفت او كه در رشكم همه جاي
ازان سنگي كه مالي در كف پاي
دلم از رشكِ سنگت ميبنالد
كه او رخ در كف پاي تو مالد
اگر هرگز دهد اين دولتم دست
نهم سر در كف پاي تو پيوست
چو رويم در كف پاي تو باشد
هميشه روي من جاي تو باشد
اگر روي اياز آيد ترا جاي
نهد بر آسمان هفتمين پاي
چو نه سر ميخرد يار و نه دستار
بطرّاري و دستانش بدست آر
نديدي آنكه رُستم از گزستان
چه با اسفندياري كرد دستان؟
به باطن هرچه بتوان كرد ميكن
بظاهر ترك خواب و خورد ميكن
بدستان و بحيلت پيش ميرو
بصدق معرفت بيخويش ميرو
مگر راهي بدستان بازيابي
دمي با همدمي دمساز يابي
اگر با همدمت يك دم بهم تو
نشاني خويش را، رَستي ز غم تو
تو بنگر كو كجا و تو كجائي
عجب نبوَد اگر باشد جدائي
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد