(۱) حكايت امير بلخ و عاشق شدن دختر او

مشاور شركت بيمه پارسيان

(۱) حكايت امير بلخ و عاشق شدن دختر او

۳۷ بازديد


اميري سخت عالي راي بودي
كه در سر حدِّ بلخش جاي بودي
بعدل و داد اميري پاك دين بود
كه حد او فلك را در زمين بود
بمردي و بلشكر صعب بودي
بنام آن كعبهٔ دين كعب بودي
ز رايش فيض و فر شمس و قمر را
ز جودش نام و نان اهل هنر را
ز عدلش ميش و گرگ اندر حوالي
بهم گرگ آشتي كردند حالي
ز سهمش آب درياها پر از جوش
شدي چون آتش اندر سنگ خاموش
ز زحمت گر كهن بودي جهاني
ز خاطر محو كردي در زماني
ز قهرش آتش ار افسرده بودي
چو انگشتي شدي اندر كبودي
ز جاه او بلندي مانده در چاه
چه مي‌گويم جهت گم گشت ازان جاه
ز حلمش كوه بر جاي ايستاده
زمين بر خاك روئي اوفتاده
ز خشمش رفته آتش با دلي تنگ
وليكن چشم پر نم در دل سنگ
ز تابش برده خورشيد فلك نور
جهان را روشني بخشيده از دور
ز جودش بحر و كان تشوير خورده
گهر در صُلب بحر و كان فشرده
ز لطفش برگِ گل در يوزه كرده
وليك از شرم او در زير پرده
ز خُلقش مشك در دُنيي دميده
ز دنيي نيز بر عُقبي رسيده
امير نيك دل را يك پسر بود
كه در خوبي بعالم در سَمَر بود
رخي چون آفتابي آن پسر داشت
كه كمتر بنده پيش خود قمر داشت
نهاده نام حارث شاه او را
كمر بسته چو جوزا ماه او را
يكي دختر بپرده بود نيزش
كه چون جان بود شيرين و عزيزش
بنام آن سيم بر زَين العرب بود
دل آشوبي و دلبندي عجب بود
جمالش مُلكِ خوبي در جهان داشت
بخوبي درجهان او بود كآن داشت
خرد در عشق او ديوانه بودي
بخوبي در جهان افسانه بودي
كسي كو نام او بُردي بجائي
شدي هر ذرّهٔ يوسف نمائي
مه نَو چون بديدي ز آسمانش
زدي چون مَشك زانو هر زمانش
اگر پيشانيش رضوان بديدي
بهشت عدن را بي‌شان بديدي
سر زلفش چو در خاك اوفتادي
ازو پيچي در افلاك اوفتادي
دو نرگس داشت نرگس دان ز بادام
چو دو جادو دو زنگي بچّه در دام
دو زنگي بچّه هر يك با كماني
بتير انداختن هر جا كه جاني
چو تير غمزهٔ او زه بره كرد
دل عشّاق را آماج گه كرد
شكر از لعل او طعمي دگر داشت
كه لعلش ز هر دارو در شكر داشت
دهانش درج مرواريد تر بود
كه هر يك گوهري تر زان دگر بود
چو سي دندان او مرجان نمودي
نثار او شدي هر جان كه بودي
لب لعلش كه جام گوهري بود
شرابش از زلال كوثري بود
فلك گر گوي سيمينش نديدي
چو گوي بي سر و بُن كي دويدي
جمالش را صفت گفتن محالست
كه از من آن صفت كردن خيالست
بلطف طبعِ او مردم نبودي
كه هر چيزي كه از مردم شنودي
همه در نظم آوردي بيك دم
بپيوستي چو مرواريد در هم
چنان در شعر گفتن خوش زبان بود
كه گوئي از لبش طعمي در آن بود
پدر پيوسته دل در كارِ اوداشت
بدلداري بسي تيمار اوداشت
چو وقت مرگ پيش آمد پدر را
به پيش خويش بنشاند آن پسر را
بدو بسپرد دختر را كه زنهار
ز من بپذيرش و تيمار ميدار
زهر وجهي كه بايد ساخت كارش
بساز و تازه گردان روزگارش
كه از من خواستندش نام داران
بسي گردن كشان و شهرياران
ندادم من بكس گر تو تواني
كه شايسته كسي يابي تو داني
گواه اين سخن كردم خدا را
پشوليده مگردان جان ما را
چو هر نوعي سخن پيش پسر گفت
پذيرفت آن پسر هرچش پدر گفت
بآخر جاني شيرين زو جدا شد
ندانم تا چرا آمد چرا شد
بسي زير و زبر آمد چو افلاك
كه تا پاي و سرش افكند در خاك
كمان حق ببازوي بشر نيست
كزين آمد شدن كس را خبر نيست
كه مي‌داند كه بودن تا بكي داشت
كسي كآمد چرا رفتن ز پَي داشت
پدر چون شد بايوان الهي
پسر بنشست در ديوان شاهي
بعدل وداد كردن در جهان تافت
جهان از وي دم نوشيروان يافت
رعيّت را و لشكر را دِرَم داد
بسي سالار را كوس و عَلَم داد
بسي سودا زهر مغزي برون كرد
بسي بيدادگر را سرنگون كرد
بخوبي و بناز و نيك نامي
چو جان مي‌داشت خواهر را گرامي
كنون بشنو كه اين گردنده پرگار
ز بهر او چه بازي كرد بركار
غلامي بود حارث را يگانه
كه او بودي نگهدار خزانه
بنام آن ماه وش بكتاش بودي
ندانم تا كسي همتاش بودي
بخوبي در جهان اعجوبهٔ بود
غم عشقش عجب منصوبهٔ بود
مَثَل بودي بزيبائي جمالش
همه عالم طلب گاروصالش
اگر عكس رخش گشتي پديدار
بجنبش آمدي صورت ز ديوار
چو زلف هندوش در كين نشستي
چو جعد زنگيان در چين نشستي
چو زلفش سر كشان را بنده مي‌داشت
چنان نقدي ز پس افكنده مي‌داشت
چو دو ابروش پيوسته به آمد
كماني بود كاوّل در زه آمد
غنيمي چرب چشم او ازان بود
كه با بادام نقدش در ميان بود
صف مژگانش صف كردي شكسته
بزخم تيرباران از دو رَسته
دهاني داشت همچون لعل سفته
درو سي دُرّ ناسفته نهفته
يكي گر سفته شد لعل دهانش
نبود آن جز بالماس زبانش
لبش خط داده عمر جاودان را
كه آن لب بود آب خضر جان را
ز دندانش توان كردن روايت
كه در يك ميم دارد سي دو آيت
چو يوسف بود گوئي در نكوئي
خود ازگوي زنخدانش چه گوئي
ز گويش تا بكي بيهوش باشم
چو در گوي آمدم خاموش باشم
به پيش قصر باغي بود عالي
بهشتي نقد او را در حوالي
همه شب مي‌نخفت از عشق بلبل
طريق خاركش مي‌گفت با گل
گل از غنچه بصد غنج و بصد ناز
شكر خنده بسي مي‌كرد آغاز
چنان آمد كه طفلي مانده در خون
گل سرخ از قماط سبز بيرون
صبا همچون زليخا در دويده
چو يوسف گل ازو دامن دريده
چو بادي خضر بر صحرا گذشته
خضر بگذشته صحرا سبز گشته
شهاب و برق را گشته سنان تيز
ز باران ابر كرده صد عنان ريز
كشيده دست بر هم سبزه‌زاران
ولي آن دست پر گوهر ز باران
بنفشه سر بخدمت پيش كرده
وليكن پاي بوس خويش كرده
بيك ره ارغوان آغشته در خون
بخون ريز آمده بر خويش بيرون
بدست آورده نرگس جامِ زر را
ز باران خورده شير چون شكر را
سر لاله چو در پاي اوفتاده
كلاهش با كمر جاي اوفتاده
هزاران يوسف از گلشن رسيده
ز كنعان بوي پيراهن شنيده
همه مرغان درافكنده خروشي
ز جانان بي نوا نامانده گوشي
بوقت صبحگاهي باد مشكين
چو سوهان كرده روي آب پُرچين
مگر افراسياب آب زره يافت
كه آب از باد نوروزي زره يافت
ز هر سو كوثري ديگر روان بود
كه آب خضر كمتر رشح آن بود
ز پيش باغ طاقي تا بكيوان
نهاده تخت حارث پيش ايوان
شه حارث چو خورشيدي خجسته
سليمان وار در پيشان نشسته
چو جوزا در كمر دست غلامان
ببالا هر يكي سروي خرامان
ستاده صف زده تركان سركش
بخدمت كرده هر يك دست دركش
نديمان سرافراز نكوراي
بخدمت چشمها افكنده بر پاي
شريفان همه عالم وضيعش
نظام عالم از راي رفيعش
ز بيداري بختش فتنه در خواب
ز بيم خشمش آتش چشم پر آب
زحل كين، مشتري وش، ماه طلعت
عطارد قدر و هم خورشيد رفعت
مگر بر بام آمد دختر كعب
شكوه جشن در چشم آمدش صعب
چو لختي كرد هر سوئي نظاره
بديد آخر رخ آن ماه پاره
چو روي و عارض بكتاش را ديد
چو سروي در قبا بالاش را ديد
جهان حسن وقف چهرهٔ او
همه خوبي چو يوسف بهرهٔ او
بساقي پيش شاه استاده بر جاي
سر زلفش دراز افتاده بر پاي
ز مستي روي چون گلنار كرده
مژه در چشمِ عاشق خار كرده
شكر از چشمهٔ نوشين فشانده
عرق از ماه بر پروين فشانده
گهي سرمست مي‌دادي شرابي
گهي بنواختي خوش خوش ربابي
گهي برداشتي چون بلبل آواز
گهي چون گل گرفتي شيوه و ناز
بدان خوبي چو دختر روي اوديد
دل خود وقف يك يك موي اوديد
درآمد آتشي از عشق زودش
بغارت برد كلّي هرچه بودش
چنان آن آتشش در جان اثر كرد
كه آن آتش تنش را بيخبر كرد
دلش عاشق شد و جان متّهم گشت
ز سر تا پا وجود او عدم گشت
زدو نرگس چو ابري خون فشان كرد
بيك ساعت بسي طوفان روان كرد
چنان بركند عشق او ز بيخش
كه كلّي كرد گوئي چار ميخش
چنان از يك نظر در دام او شد
كه شب خواب و بروز آرام او شد
چنان بيچاره شد از چاره ساز او
كه مي‌نشناخت سر از پاي باز او
همه شب خون فشان و نوحه گر بود
چو شمعش هر نفس سوزي دگر بود
ز بس آتش كه در جان وي افتاد
چو آتش شد ازان سر از پي افتاد
علي الجمله ز دست رنج و تيمار
چنان ماهي بسالي گشت بيمار
طبيب آورد حارث، سود كي داشت
كه آن بت درد بي درمان ز پي داشت
چنان دردي كجا درمان پذيرد
كه جان درمان هم از جانان پذيرد
درون پرده دختر دايهٔ داشت
كه در حيلت گري سرمايهٔ داشت
بصد حيلت ازان مهروي درخواست
كه اي دختر چه افتادت بگو راست
نمي‌آمد مقرّ البتّه آن ماه
بآخر هم زبان بگشاد ناگاه
كه من بكتاش را ديدم فلان روز
بزلف و چهره جانسوز و دلفروز
چو سرمستي ربابي داشت در بر
من از وي چون ربابي دست بر سر
بزخم زخمه در راهي كه او خواست
مخالف را بقولي كرد رگ راست
مُخالف راست گر نبوَد بعالم
در آن پرده بسازد زير بامم
دل من چون مخالف شد چه سازم
نيامد راست اين پرده نوازم
كنون سرگشتهٔ آفاق گشتم
كه ز اهل پردهٔ عشاق گشتم
چو بشنودم ازان سركش سرودي
ز چشمم ساختم بر پرده رودي
چنان عشقش مرا بي‌خويش آورد
كه صد ساله غمم در پيش آورد
چنان زلفش پريشان كرد حالم
كه آمد ملك جمعيت زوالم
چنانم حلقهٔ زلفش كمر بست
كه دل خون گشت تا همچون جگر بست
چنين بيمار و سرگردان ازانم
كه مي‌دانم كه قدرش مي‌ندانم
بخوبي كس چو بكتاش آن ندارد
كه كس زو خوبتر امكان ندارد
سخن چون مي‌توان زان سرو بُن گفت
چرا بايد ز ديگر كس سخن گفت
چو پيشاني او ميدانِ سيمست
گر از زلفش كنم چوگان چه بيمست
درآن ميدان بدان سرگشته چوگانش
بخواهم برد گوئي از زنخدانش
اگر از زلف چوگان مي‌كند او
سرم چون گوي گردان مي‌كند او
اگر رويش بتابد آشكاره
شود هر ذرّهٔ صد ماه پاره
هلال عارضش چون هاله انداخت
مه نو از غمش در ناله انداخت
چو زلفش دلربائي حلقه‌ور شد
بهر يك حلقه صد جان در كمر شد
سوادي يافت مردم نرگس او
ازان شد معتكلف در مجلس او
چو تير غمزهٔ او كارگر شد
ز سهمش رمح و زو پين در كمر شد
خطي دارد بدان سي پاره دندان
بخون من لبش ز آنست خندان
صدف را ديد آن دُرّ يتيمش
بدندان باز ماند از دُرج سيمش
دهانش پستهٔ تنگست خندان
كه آن را كعبتين افتاد دندان
چو صبح ار خنده آرد در تباشير
مزاج استخوان گيرد طباشير
لبش را صد هزاران بنده بيشست
كه او از آبِ حيوان زنده بيشست
خط سبزش محقّق اوفتادست
ز خطّ نسخ مطلق اوفتادست
جهان زير نگين دارد لب او
فلك در زير زين سي كوكب او
ز سيبش بر بِهي كردم روانه
ازين شكل صنوبر نار دانه
چو آزاديم ازان سرو سهي نيست
بهي شد رويم و روي بهي نيست
كنون اي دايه برخيز و روان شو
ميان اين دو دلبر در ميان شو
برو اين قصّه با او در ميان نه
اساس عشق اين دو مهربان نه
بگوي اين رازش و گر خشم گيرد
بصد جانش دلم بر چشم گيرد
كنون بنشان بهم ما هر دو تن را
كزان نبوَد خبر يك مرد و زن را
بگفت اين و يكي نامه اداكرد
بخون دل نكونامي رها كرد:
الا اي غائب حاضر كجائي
به پيش من نهٔ آخر كجائي
دو چشمم روشنائي از تو دارد
دلم نيز آشنائي از تو دارد
بيا و چشم و دل را ميهمان كن
وگرنه تيغ گير وقصد جان كن
بنقد از نعمت ملك جهاني
نمي‌بينم كنون جز نيم جاني
چرا اين نيم جان در تو نبازم
كه بي تو من ز صد جان بي نيازم
دلم بُردي وگر بودي هزارم
نبودي جز فشاندن بر تو كارم
ز تو يك لحظه دل زان برنگيرم
كه من هرگز دل ازجان برنگيرم
غم عشق تو درجان مي‌نهم من
سر از تو در بيابان مي‌نهم من
چو بي رويت نه دل ماند و نه دينم
چرا سرگشته ميداري چنينم
منم بي روي تو روئي چو دينار
ز عشق روي توروئي بديوار
ترا ديدم كه همتائي نديدم
نظيرت سرو بالائي نديدم
اگر آئي بدستم باز رستم
وگرنه مي‌روم هر جا كه هستم
بهر انگشت درگيرم چراغي
ترا مي‌جويم از هر دشت و باغي
اگر پيشم چو شمع آئي پديدار
وگرنه چون چراغم مرده انگار
نوشت اين نامه و بنگاشت آنگاه
يكي صورت ز نقش خويش آن ماه
بدايه داد تا دايه روان شد
بر آن ماه روي مهربان شد
چو نقش او بديد و شعر بر خواند
ز لطف طبع و نقش او عجب ماند
بيك ساعت دل از دستش برون شد
چو عشق آمد دل او بحر خون شد
نهنگ عشق درحالش ز بون كرد
براي خود دلش درياي خون كرد
چنان بي روي او روي جهان ديد
كه گفتي نه زمين نه آسمان ديد
چو گوئي بي سر و بي پاي مضطر
كُله در پاي كرد و كفش بر سر
بدايه گفت برخيز اي نكوگوي
بر آن بت رَو و از من بدو گوي:
ندارم ديدهٔ روي توديدن
ندارم صبر بي تو آرميدن
مرا اكنون چه بايد كرد بي تو
كه نتوان برد چندين درد بي تو
چو زلف تو دريده پرده‌ام من
كه بر روي تو عشق آورده‌ام من
ازان زلف توام زير و زبر كرد
كه با زلف تو عمرم سر به سر كرد
ترا ناديده درجان چون نشستي
دلم برخاست تادر خون نشستي
چو تو درجان من پنهاني آخر
چرا تشنه بخون جاني آخر
چو صبحم دم مده اي ماه در ميغ
مكش چون آفتاب از سركشي تيغ
اگر روشن كني چشمم بديدار
بصد جانت توانم شد خريدار
نميرم در غمت اي زندگاني
اگر دريابيم، باقي تو داني
روان شد دايه تا نزديك آن ماه
ز عشق آن غلامش كرد آگاه
كه او از تو بسي عاشق تر افتاد
كه ازگرمي او آتش در افتاد
اگر گردد دلت از عشقش آگاه
دلت زو درد عشق آموزد آنگاه
دل دختر بغايت شادمان شد
ز شادي اشك بر رويش روان شد
نمي‌دانست كاري آن دلفروز
بجز بيت وغزل گفتن شب و روز
روان مي‌گفت شعر و مي‌فرستاد
بخوانده بود آن گفتي بر استاد
غلام آنگه بهر شعري كه خواندي
شدي عاشق تر و حيران بماندي
برين چون مدّتي بگذشت يك روز
بدهليزي برون شد آن دلفروز
بديدش ناگهي بكتاش و بشناخت
كه عمري عشق با نقش رخش باخت
گرفتش دامن ودختر برآشفت
برافشاند آستين آنگه بدو گفت
كه هان اي بي ادب اين چه دليريست
تو روباهي ترا چه جاي شيريست
كه باشي تو كه گيري دامن من
كه ترسد سايه از پيرامن من
غلامش گفت اي من خاك كويت
چو مي‌داري ز من پوشيده رويت
چرا شعرم فرستادي شب و روز
دلم بردي بدان نقش دلفروز
چو در اول مرا ديوانه كردي
چرا درآخرم بيگانه كردي
جوابش داد آن سيمين بر آنگاه
كه يك ذرّه نهٔ زين راز آگاه
مرا در سينه كاري اوفتادست
وليكن بر تو آن كارم گشادست
چنين كاري چه جاي صد غلامست
بتو دادم برون، اينت تمامست
ترا آن بس نباشد در زمانه
كه تو اين كار را باشي بهانه؟
اساسي كوژ بنهادي درين راز
بشهوة بازي افتادي ازين باز
بگفت اين وز پيش او بدر شد
بصد دل آن غلامش فتنه تر شد
ز لفظ بوسعيد مهنه ديدم
كه او گفتست: من آنجا رسيدم
بپرسيدم ز حال دختر كعب
كه عارف گشته بود او عارفي صعب
چنين گفت او كه معلومم چنان شد
كه آن شعري كه بر لفظش روان شد
زسوز عشق معشوق مجازي
بنگشايد چنان شعري ببازي
نداشت آن شعر با مخلوق كاري
كه او را بود با حق روزگاري
كمالي بود در معني تمامش
بهانه بود در راه آن غلامش
بآخر دختر عاشق در آن سوز
بزاري شعر مي‌گفتي شب و روز
مگر ميگشت روزي در چمنها
خوشي مي‌خواند اين اشعار تنها:
الا اي باد شبگيري گذر كن
ز من آن ترك يغما را خبر كن
بگو كز تشنگي خوابم ببردي
ببردي آبم و آبم ببردي
يكي سقّاش بودي سرخ روئي
كه هر وقت آبش آوردي سبوئي
بجاي ترك يغما خاصه چون ماه
نهاد آن سرخ سقّا را هم آنگاه
برادر را چنان در تهمت افكند
كه بر خواهر نظر بي حرمت افكند
چو القصّه ازين بگذشت ماهي
درآمد حرب حارث را سپاهي
سپاهي و شمارش از عدد بيش
چو دَوران فلك از حصر و حد بيش
سپاهي موج زن از تيغ و جوشن
جهان از تيغ و جوشن گشته روشن
درآمد لشكري از كوه و شخ در
كهشد گاو زمين چون خر به يخ در
ز ديگر سوي حارث با سپاهي
ز دروازه برون آمد پگاهي
چو بخت او جوان يكسر سپاهش
چو رايش مرتفع چتر و كلاهش
ظفر مي‌شد ز يك سو حلقه در گوش
ز يك سو فتح و نصرة دوش بر دوش
سپه القصّه افتادند در هم
بكُشتن دست بگشادند برهم
غباري از همه صحرا برآمد
فغان تا گنبد خضرا برآمد
خروش كوس گوش چرخ كر كرد
زمين چون آسمان زير و زبر كرد
زمين از خون خصمان لاله زاري
هوا از تيرباران ژاله باري
جهان را پردهٔ برغاب جَسته
ز كُشته پيش برغي باز بسته
اجل چنگال بر جان تيز كرده
قضا پُر كينه دندان تيز كرده
هويدا از قيامت صد علامت
گرفته ديو قامت زان قيامت
درآمد پيش آن صف حارث آنگاه
جهاني پُر سپاه آورد در راه
سپه را چون بيكره جمله كرد او
درآمد همچو شير و حمله كرد او
سپهر تند با چندين ستاره
شده از شاخ رمحش پاره پاره
چو تيغي بر سر آمد از كرامت
فرو شد فتنه را سر تا قيامت
چو تيغش خصم را چون گُل بخون شُست
گل نصرت ز تيغ او برون رُست
چو تيرش سوي چرخ نيلگون شد
ز چشم سوزن عيسي برون شد
وزان سوي دگر بكتاش مهروي
دودستي تيغ مي‌زد از همه سوي
بآخر چشم زخمي كارگر گشت
سرش از زخم تيغي سخت درگشت
همي نزديك شد كان خوب رفتار
بدست دشمنان گردد گرفتار
درآن صف بود دختر روي بسته
سلاحي داشت بر اسپي نشسته
به پيش صف درآمد همچو كوهي
وزو افتاد در هر دل شكوهي
نمي‌دانست كس كان سيمبر كيست
زبان بگشاد و گفت اين كاهلي چيست
من آن شاهم كه فرزينم سپهرست
پياده در ركابم ماه و مهرست
اگر اسپ افكنم بر نطعِ گردان
دو رخ طرحش نهم چون شير مردان
سري كو سركشد از حكم اين ذات
بپاي پيلش اندازم بشهمات
اگر شمشير بُرّان بركشم من
جگر از شير غُرّان بر كشم من
چو تيغ آتش افشانم دهد تاب
ز بيمش زهرهٔ آتش شود آب
چومار رمح را در كف به پيچيم
نيايد هيچكس در صف بهيچم
اگر سندانم آيد پيش نيزه
شود از زخمِ زخمم ريزه ريزه
ز زخم ار زور سنداني نماند
ز سنداني سپنداني نماند
چو مرغ تير من از زه درآيد
ز حلق مرغ گردون زه برآيد
چو بگشايم كمند از روي فتراك
چو بادآرم عدو را روي ب رخاك
بتازم رخش و بگشايم در فصل
كه من در رزم رُستَم، رستمم ز اصل
بگفت اين و چو مردان بر نشست او
ازان مردان تني را ده بخست او
بر بكتاش آمد تيغ در كف
وز آنجا برگرفتش برد با صف
نهادش پس نهان شد در ميانه
كسش نشناخت از اهل زمانه
چو آن بت روي در كُنجي نهان شد
سپاه خصم چون دريا روان شد
همي نزديك آمد تا بيكبار
نماند شهره اندر شهر ديّار
چو حارث را مدد گشت آشكارا
بسي خلق از بر شاه بخارا
هزيمت شد سپاه دشمن شاه
دگر كشته فتاده خوار در راه
چو شه با شهر آمد شاد و پيروز
طلب كرد آن سوار چست آن روز
نداد از وي نشاني هيچ مردم
همه گفتند شد همچون پري گُم
علي الجمله چو آمد زنگي شب
نهاده نصفئي از ماه بر لب
همه شب قرص مه چون قرص صابون
همي انداخت كفك از نور بيرون
بدان صابون بخون ديده تا روز
ز جان مي‌شست دست آن عالم افروز
چو زاغ شب درآمد، زان دلارام
دل دختر چو مرغي بود در دام
دل از زخم غلامش آنچنان سوخت
كه در يك چشم زخمش نيز جان سوخت
نبودش چشم زخمي خواب و آرام
كه بر سر داشت زخمي آن دلارام
كجا مي‌شد دل او آرميده
يكي نامه نوشت از خون ديده
چنين آورد در نظم آن سمن بوي
كه بشنو قصهٔ گنگي سخن گوي
سري كز سروري تاج كبارست
سر پيكان در آن سر در چه كارست
سر خصمت كه بادا بي سر و كار
مباد از سر كشد جز بر سر دار
سري را كز وجودت سروري نيست
نگونساري آن سر سرسري نيست
سري كان سر نه خاك اين دَرآيد
بجان و سر كه آن سر در سر آيد
حَسود سركشت گر سرنشين است
چو مارش سر بكَف كان سرچنين است
وگر سر دركشد خصم سبك سر
سرش بُر نه سرش دركش سبك تر
سري كان سر ندارد با تو سر راست
مبادش سر كه رنج او ز سر خاست
چو سر بنهد عدو كز سردرآيد
سر آن دارد او كز سر بر آيد
اگر سر نفكند از سرسرت پيش
سر موئي ندارد سر سر خويش
سر سبزت كه تاج از وي سري يافت
ز سر سبزيش هر سر سروري يافت
سپهر سرنگون زان شد سرافراز
كه هر دم سر نهد پيشت ز سر باز
اگر درد سرم درد سرت داد
سر خصمان بريده بر درت باد
نهادم پيش آن سر بر زمين سر
فداي آن چنان سر صد چنين سر
كسي كز زخم خذلان كينه‌ور گشت
اگر برگشت از قهر تو درگشت
كسي كز شاخسار عيش برخورد
اگر مي خورد بي يادت، جگر خورد
كسي كز جهل خود لاف خرد زد
اگر زر زد نه بر نام تو، بد زد
كسي كو سوي حج كردن هوا كرد
اگر حج كرد بي امرت خطا كرد
چه افتادت كه افتادي بخون در
چو من زين غم نه بيني سرنگون تر
همه شب همچو شمعم سوز در بر
چو شب بگذشت مرگ روز بر سر
چو شمع از عشق هر دم باز خندم
به پيش چشم برقع باز بندم
چو شمع از عشق جاني زنده دارد
ميان اشك و آتش خنده دارد
شبم را گر اميد روز بودي
مرا بودي كه كمتر سوز بودي
ازان آتش كه بر جانم رسيدست
بسي پايان مجو كآنم رسيدست
ازان آتش كه چندين تاب خيزد
عجب نبوَد كه چندين آب خيزد
چه مي‌خواهي ز من با اين همه سوز
كه نه شب بوده‌ام بي سوز نه روز
ميان خاك در خونم مگردان
سراسيمه چو گردونم مگردان
چو سرگردانيم ميداني آخر
بخونم در چه مي‌گرداني آخر
چو ميداني كه سرمست توام من
ز پاي افتاده از دست توام من
من خون خواره خوني چون نگردم
چرا جز در ميان خون نگردم
چنان گشتم ز سوداي تو بي‌خويش
كه از پس مي‌ندانم راه و از پيش
دلي دارم ز درد خويش خسته
به بيت الحزن در بر خويش بسته
بزاي بند بندم چند سوزي
بر آتش چون سپندم چند سوزي
اگر اُمّيد وصل تو نبودي
نه گَردي ماندي از من نه دودي
مرا تر دامني آمد بجان زيست
كه بر بوي وصال تو توان زيست
دل من داغ هجران بر نتابد
كه دل خود وصل جانان برنتابد
ز درد خويشتن چون بيقراران
يكي با تو بگفتم از هزاران
دگر گويم اگر يابم رهي باز
وگرنه مي‌كشم در جان من اين راز
روان شد دايه و اين نامه هم برد
بسر شد، راه بر سر چون قلم برد
سر بكتاش با چندان جراحت
ز سرّ نامه مرهم يافت و راحت
ز چشمش گشت سيل خون روانه
بسي پيغام دادش عاشقانه
كه جانا تا كَيم تنها گذاري
سر بيمار پرسيدن نداري
چو داري خوي مردم چون لبيبان
دمي بنشين به بالين غريبان
اگر يك زخم دارم بر سر امروز
هزارم هست برجان اي دلفروز
ز شوقت پيرهن بر من كفن شد
بگفت اين وز خود بي‌خويشتن شد
چو روزي چند را بكتاش دمساز
ز مجروحي بجاي خويش شد باز
نشسته بود آن دختر دلفروز
براه و رودكي مي‌رفت يك روز
اگر بيتي چو آب زر بگفتي
بسي دختر ازان بهتر بگفتي
بسي اشعار گفت آن روز اُستاد
كه آن دختر مجاباتش فرستاد
ز لطف طبع آن دلداده دمساز
تعجب ماند آنجا رودكي باز
ز عشق آن سمنبر گشت آگاه
نهاد آنگاه از آنجا پاي در راه
چو شد بر رودكي راز آشكارا
از آنجا رفت تا شهر بخارا
بخدمت شد روان تا پيش آن شاه
كه حارث را مدد او كرد آنگاه
رسيده بود پيش شاه عالي
براي عذر حارث نيز حالي
مگر شاهانه جشني بود آن روز
چه مي‌گويم بهشتي بد دلفروز
مگر از رودكي شه شعر درخواست
زبان بگشاد آن اُستاد و برخاست
چو بودش ياد شعر دختر كعب
همه بر خواند و مجلس گرم شد صعب
شهش گفتا بگو تا اين كه گفتست
كه مرواريد را ماند كه سُفتست
ز حارث رودكي آگاه كي بود
كه او خود گرم شعر و مست مي بود
ز سرمستي زبان بگشاد آنگاه
كه شعر دختر كعبست اي شاه
بصد دل عاشقست او بر غلامي
در افتادست چون مرغي بدامي
زماني خوردن و خفتن ندارد
بجز بيت و غزل گفتن ندارد
اگر صد شعر گويد پر معاني
بر او مي‌فرستد در نهاني
اگر آن عشق چون آتش نبودي
ازو اين شعر گفتن خوش نبودي
چو حارث اين سخن بشنود بشكست
وليكن ساخت خود را آن زمان مست
چو القصّه بشهر خويش شد باز
ز خواهر در نهان مي‌داشت اين راز
ولي پيوسته مي‌جوشيد جانش
نگه مي‌داشت پنهان هر زمانش
كه تا بر وَي فرو گيرد گناهي
بريزد خون او برجايگاهي
هر آن شعري كه گفته بود آن ماه
فرستاده بر بكتاش آنگاه
نهاده بود در دُرجي باعزاز
سرش بسته كه نتوان كرد سرباز
رفيقي داشت بكتاش سمن بر
چنان پنداشت كان دُرجيست گوهر
سرش بگشاد وآن خطها فرو خواند
به پيش حارث آورد و برو خواند
دل حارث پر آتش گشت ازان راز
هلاك خواهر خود كرد آغاز
در اوّل آن غلام خاص را شاه
به بند اندر فكند و كرد در چاه
در آخر گفت تا يك خانه حمّام
بتابند از پي آن سيم اندام
شه آنگه گفت تا از هر دو دستش
بزد فصّاد رگ اما نه بستش
در آن گرمابه كرد آنگاه شاهش
فرو بست از كچ و از سنگ راهش
بسي فرياد كرد آن سروِ آزاد
نبودش هيچ مقصودي ز فرياد
كه داند تا كه دل چون مي‌شد ازوي
جهاني را جگر خون مي‌شد از وي
چنين قصّه كه دارد ياد هرگز
چنين كاري كرا افتاد هرگز
بدين زاري بدين درد و بدين سوز
كه هرگز در جهان بودست يك روز!
بيا گر عاشقي تا درد بيني
طريق عاشقان مرد بيني
درآمد چند آتش گرد آن ماه
فرو شد زان همه آتش بيك راه
يكي آتش ازان حمّام ناخوش
دگر آتش ازان شعر چو آتش
يكي آتش ز آثار جواني
دگر آتش ز چندين خون فشاني
يكي آتش ز سوز عشق و غيرت
دگر آتش ز رُسوائي و حسرت
يكي آتش ز بيماري و سستي
دگر آتش ز دل گرمي و مستي
كه بنشاند چنين آتش بصد آب
كرا با اين همه آتش بوَد تاب
سر انگشت در خون مي‌زد آن ماه
بسي اشعار خود بنوشت آنگاه
ز خون خود همه ديوار بنوشت
بدرد دل بسي اشعار بنوشت
چو در گرمابه ديواري نماندش
ز خون هم نيز بسياري نماندش
همه ديوار چون پر كرد ز اشعار
فرو افتاد چون يك پاره ديوار
ميان خون وعشق و آتش و اشك
بر آمد جان شيرينش بصد رشك
چو بگشادند گرمابه دگر روز
چه گويم من كه چون بود آن دلفروز
چو شاخي زعفران از پاي تا فرق
ولي از پاي تا فرقش بخون غرق
ببردند و بآبش پاك كردند
دلي پر خونش زير خاك كردند
نگه كردند بر ديوار آن روز
نوشته بود اين شعر جگر سوز:
نگارا بي تو چشمم چشمه سارست
همه رويم بخون دل نگارست
ز مژگانم به سيلابي سپردي
غلط كردم همه آبم ببُردي
ربودي جان و در وي خوش نشستي
غلط كردم كه بر آتش نشستي
چو در دل آمدي بيرون نيائي
غلط كردم كه تو در خون نيائي
چو از دو چشم من دو جوي دادي
بگرمابه مرا سرشوي دادي
منم چون ماهئي بر تابه آخر
نمي‌آئي بدين گرمابه آخر؟
نصيب عشق اين آمد ز درگاه
كه در دوزخ كنندش زنده آنگاه
كه تا در دوزخ اسراري كه دارد
ميان سوز و آتش چون نگارد
تو كَي داني كه چون بايد نوشتن
چنين قصّه بخون بايد نوشتن
چو در دوزخ بعشقت روي دارم
بهشتي نقد از هر سوي دارم
چو دوزخ آمد از حق حصّهٔ من
بهشت عاشقان شد قصّهٔ من
سه ره دارد جهان عشق اكنون
يكي آتش يكي اشك و يكي خون
كنون من بر سر آتش ازانم
كه گه خون ريزم و گه اشك رانم
بآتش خواستم جانم كه سوزد
چو جاي تست نتوانم كه سوزد
باشكم پاي جانان مي‌بشويم
بخونم دست از جان مي بشويم
بدين آتش كه ازجان مي‌فروزم
همه خامان عالم را بسوزم
ازين غم آنچه مي‌آيد برويم
همه ناشسته رويان را بشويم
ازين خون گر شود اين راه بازم
همه عشاق را گلگونه سازم
ازين آتش كه من دارم درين سوز
نمايم هفت دوزخ را كه بين سوز
ازين اشكم كه طوفانيست خونبار
دهم تعليم باران را كه چون بار
ازين خونم كه دريائيست گوئي
درآموزم شفق را سرخ روئي
ازين آتش چنان كردم زمانه
كه دوزخ خواست از من صد زبانه
ازين اشكم دو گيتي را تمامت
گِلي در آب كردم تا قيامت
ازين خون باز بستم راه گردون
كه تا گشت آسياي چرخ بر خون
ازين گردي كه بود آن نازنين را
ز اشكي آب بر بندم زمين را
بجز نقش خيال دلفروزم
بدين آتش همه نقشي بسوزم
بخوردي خون جان من تمامي
كه نوشت باد اي يار گرامي
كنون در آتش و در اشك و در خون
برفتم زين جهان جيفه بيرون
مرا بي تو سرآمد زندگاني
منت رفتم تو جاويدان بماني
چو بنوشت اين بخون فرمان درآمد
كه تا زان بي سر و بن جان برآمد
دريغا نه دريغي صد هزاران
ز مرگ زار آن تاج سواران
بآخر فرصتي مي‌جست بكتاش
كه بخت از زير چاه آورد بالاش
نهان رفت و سر حارث شبانگاه
ببريد و روانه شد هم آنگاه
بخاك دختر آمد جامه بر زد
يكي دشنه گرفت و بر جگر زد
ازين دنياي فاني رخت برداشت
دل از زندان و بند سخت برداشت
نبودش صبر بي يار يگانه
بدو پيوست و كوته شد فسانه


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد